محمد مفيد مستوفى بافقى
35
جامع مفيدى ( فارسى )
اى عاشقان اى عاشقان من پير را برنا كنم * اى تشنگان اى تشنگان من قطره را دريا كنم اى طالبان اى طالبان كحال ملك حكمتم * من كور مادرزاد را در يك نظر بينا كنم گر نفس بد فعلى كند گوشش بمالم در نفس * ور عقل دردسر دهد حالى ورا رسوا كنم من رند كوى حيرتم سرمست [ 29 الف ] جام وحدتم * ز آن در خرابات آمدم تا ميكده يغما كنم پروانهء شمعش منم جمعيت جمعش منم * چون بلبل اندر گلستان از عشق او غوغا كنم آمد ندا از لامكان كاى سيد آخر زمان * پنهان شو از هردو جهان تا بر تو خود پيدا كنم نقل است كه بابا حاجى نظام الدين كيجى از جانب كيج و مكران با عساكر خود بجانب كرمان روان گرديد كه از حاكم كرمان لشكر گرفته از جماعتى كه از متابعت او بيرون رفتهاند انتقام كشد . چون بحوالى ماهان رسيد حضرت شاه در « باغ چهارطاق » در خلوت انزوا بود . درويشى را بر در خلوت طلبيده فرمود كه بعضى سواران از راه آستانه مىآيند . برو بر سر راه و در ميان ايشان سوارى كه بر فلان اسب نشسته و فلان رنگ لباس پوشيده ، به او بگوى كه نعمت اللّه ترا ميطلبد . درويش رفته پيغام رسانيد . آن سوار باتفاق درويش بدر « باغ خلوت » آمده از اسب به زير آمد . آن حضرت از خلوت بيرون آمده آن سوار را تنگ در بغل گرفت . چون دست از او بازداشت سوار بىهوش گرديده آن حضرت باز باندرون خلوت فرمود ، و او سه روز و سه شب [ 29 ب ] بىهوش و بىشعور بود . بعد از سه روز كه به هوش بازآمد سواران خود را طلبيد و لباس از بر بيرون كرده نزد ايشان انداخت و گفت هرچه از مال من در نزد هريك از شما هست بخشيدم و همگى سپاه