محمد مفيد مستوفى بافقى
508
جامع مفيدى ( فارسى )
شبهاى جمعه صوفيان و ارباب حال در حجرهء او جمعيت نموده به ذاكرى قيام مىنمايند و در آن حال او را حالى دست داده به سماع در مىآيد . اميد كه موفق بوده اين غريب وادى تحسر را بدعا ياد نمايد ، مصراع : شايد كه باز بينم ديدار آشنا را . خواجه محمد على المشتهر به حاجى ارباب صالحيست به كمال نفس موصوف [ 370 ب ] و به نيكويى اخلاق معروف . مولد و منشأ او قصبهء طيبهء بافق است . در عنفوان جوانى و ايام شباب به خطهء يزد آمده ساكن گشت و در اندك زمان اسباب و ما يعرف موروثى كه مبلغى كلى بود صرف صلحا و درويشان نمود و به دستيارى توفيق و به پايمردى همت دو مرتبه سفر حجاز و يثرب نمود و الحال با دست تهى و توشهء توكل ، شعر : بگذشته از تكلف و بنشسته گوشهاى * ز اسباب اين جهان شده قانع به توشهاى بدان اى درويش كه آن عزيز مدتى متمادى در شادى گذرانيد و بهار جوانى را به خزان پيرى و ناتوانى رسانيد . الحال آثار ضعف در اطراف بدنش پديد آمده سرور از دل و نور از بصر رخت رحيل بربسته و نهال قوت كه ميوهء مراد بارآوردى از سموم عجز و بيچارگى روى به پژمردگى نهاده و چراغ طربش از تندباد آفت و تعب منطفى شده و بساط نشاط به هجوم غموم منطوى گشته و زمان زمان زبان به اداى اين مقال گويا مىگرداند ، نظم : نشاط جوانى ز پيرى مجوى * كه آب روان باز نايد به جوى ببايد هوس كردن از سر به در * كه دور هوس بازى آمد بسر چو بر سر نشيند ز پيرى غبار * دگر عيش و شادى توقع مدار