محمد مفيد مستوفى بافقى

469

جامع مفيدى ( فارسى )

پا در وادى غربت نهاده به ديار هند شتافت و در كرناتك به تيغ ستم بيباكى كشته گشت . اين بيت كه از جملهء منظومات اوست در حيدرآباد به نظر رسيد ثبت افتاد ، شعر : هردم رخت ز جوش عرق تازه‌تر شكفت * گل غنچه گشت و غنچه به رنگ دگر شكفت . ديرى يزدى شاعرى بود سخنور و اين غزل [ 335 الف ] كه از جملهء منظومات اوست در كلكنده به نظر رسيد ، غزل : مرغ دل بىاو ندارد ميل بستان دگر * بىرخش خارست در چشمم گلستان دگر پر شد از خون جگر چندانكه جاى اشك نيست * از كجا آرم رفيقان باز دامان دگر در تنم جان نيست از تير او شرمنده‌ام * مىخورد از بس‌كه پيكانش به پيكان دگر در ميان بت‌پرستان باد زنارم حرام * گر دهم غير از تو دل بر نامسلمان دگر « ديرى » اين طوفان ز گردابم به ساحل مىرود * مىبرم كشتى به استقبال طوفان دگر محمد باقر زركش طبعى موزون داشت و گاهى به نظم اشعار زبان مىگشاد و او را خالى بود محمود شيرجى نام كه از بدايت حال تا زمانى كه قريب هفتاد سال از عمرش گذشته بود مضمون اين مقال پيشنهاد خود ساخته بود كه ، شعر : عهد كردم كه نيايم به در از ميخانه * تا بدان دم كه مرا پر نشود پيمانه