محمد مفيد مستوفى بافقى

461

جامع مفيدى ( فارسى )

بيت به روزگار ستم هرشكايتى كه مراست * [ 331 ب ] به روزگار دراز ار كنم نيايد راست چه سعيها به هنر برده‌ام خصوص به شعر * كزان هنر همه اكنون نتيجه رنج و عناست مولانا زمانى شعرى دارد در غايت روانى . شيخ محمد زرگر اين رباعى در صفت اشعار و تعريف او گفته ، نظم : اشعار « زمانى » در مكنون باشد * وصفش ز قياس عقل بيرون باشد قانون فصاحت است نطقش در شعر * پيچيدن آن گرفت قانون باشد و اين چند بيت از جملهء منظومات زمانى است ، شعر : گر خاك پاى مردم صاحب‌نظر شوى * در چشم روزگار چو نور بصر شوى روزى رسى به دولت آزادى اى پسر * كز بندگان حلقه به گوش پدر شوى گرچه به خوبى تو ملايك نمىرسند * مىكوش جان من كه از آن خوبتر شوى منه الا اى در وطن با عشرت و نوش * مبادا از غريبانت فراموش ازو يك گل بدست كس نيايد * مگر باغ بهشت است آن بر و دوش