محمد مفيد مستوفى بافقى
346
جامع مفيدى ( فارسى )
شوق بر گرد دلم پر مىزند * از طپيدن حلقه بر در مىزند همچو فانوس از فروغ عشق دوست * جمله خونم نور شد در زير پوست [ 268 ب ] از دلم برخيزد آه از شوق يار * چون ز تاب مهر از دريا بخار بر دلم زد عشق اكسير گداز * شد ز خون مردهام پروانهساز اشكم آيد از دل پراضطراب * از گل برقست در جامم گلاب عضو عضوم مشق سودا مىكند * از طپيدن بال و پر وا مىكند فكر خالى برده آرام از برم * مور را سر داده در مغز سرم گشت دل بر كاكل شمعى اسير * كش پر پروانهام ريزد عبير سوز غم در استخوانم يافت راه * شد تنم چون شمع صرف اشك و آه ياد زلفى سوخت خون در پيكرم * بوى عنبر مىدهد خاكسترم باز در مغزم شرابى ريخت عشق * روغنم با شعلهاى « 1 » آميخت عشق دلبرى برد از دلم صبر و قرار * كز رخش برقع بود صبح بهار
--> ( 1 ) - نسخهء وزيرى : شعلهاى بار و غنم .