محمد مفيد مستوفى بافقى

347

جامع مفيدى ( فارسى )

فتنه‌جويى آفت صبر و شكيب * نو گلى چشم غزالش عندليب زلف پرچين كردهء عمر دراز * نوك مژگان خامهء تصوير ناز گردش چشمى چو دور روزگار * صد هزاران فتنه‌اش اندر كنار از زنخدان بر كباب دل ز دور * سرنگون كرده نمكدان بلور از صفا سيب ذقن كوكب شده * گشته شبنم هاله و غبغب شده [ 269 الف ] غمزه‌اش بر سينه ناوك مىزند * خنده‌اش بر بوسه چشمك مىزند عنبر از سوداى زلفش تر دماغ * سينهء ماهى ز پشت پاش داغ سينه‌اش از بس‌كه باشد نرم و صاف * بوسه از لغزش ناستد تا به ناف صاف مرواريد و مه را بيختند * طرح لوح سينه‌اش را ريختند سينه‌اش دل برده از خوبى ز حور * در صفا سرچشمهء آب بلور بوى گل در نسترن پنهان شده * غنچه سان باليده و پستان شده ابرويش از ناز چشم نيم‌خواب * مىزند پشت كمان بر آفتاب