محمد مفيد مستوفى بافقى

315

جامع مفيدى ( فارسى )

و بعد از سه روز كه يكشنبه بيست و هفتم ماه مبارك رمضان بود عندليب روح پر فتوحش از قفس قالب به جانب گلشن رياض قدس در پرواز آمد و نايرهء حزن و اندوه كانون درون خاص و عام را فروتافت و آواز ناله و فغان برنا و پير صدا در گنبد سپهر مدوّر انداخت ، شعر : زين مصيبت جان آن دارد كه چشم آفتاب * دامن گردون ز اشك گرم آلايد به خون ليك با حكم قضا جان را چو مىافتد رجوع * مرجع دل نيست جز « إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ » چه گويم كه متوطنان بلدهء يزد را از حدوث آن واقعهء هايله چه مقدار اضطراب دست داد و چه نويسم كه سادات و افاضل را از وقوع آن حادثهء شامله چگونه اندوهى اتفاق افتاد ، شعر : ز اندوه اين ماتم جان‌گسل * روان كرد وز ديده‌ها خون دل عاقبت همگنان دست در حبل متين تحمل زده به تجهيز و تكفين قيام نمودند و به ختمات آيات بينات كلام ملك علام روح شريفش را شاد فرمودند و جسد مطهرش را در « حظيره » حوالى « ميدان وقت [ و ] ساعت » به مقتضاى سنت خير البريه عليه السلام و التحية مدفون گردانيدند . * « 1 » عارف معارف ازلى واقف علوم خفى و جلى علامة العلمايى شفيعا محمدا المخاطب به خطاب مستطاب « دانشمند خانى » شمه‌اى از اوصاف كمال و اندكى از فضل و افضال و مجملى از جاه و جلال آن حضرت حميده خصال بيان مىگردد . ظاهر حالش به وفور دانش و تبحر علوم آراسته و به درجات عاليهء اجتهاد و اخلاق حسنه پيراسته ، باطن فيض مواطنش به فقر و درويش نهادى موصوف ، ظاهر جاه و جلالش مانند آفتاب تابنده معروف ، نظم :

--> ( 1 ) - ازينجا ببعد در حاشيهء صفحه است .