محمد مفيد مستوفى بافقى
281
جامع مفيدى ( فارسى )
عقل از تيرگى دخان خبث باطن كه چون ابر ظلمت سبب تاريكى ديدهء او گشته بود به قتل دليران فرمان داد و اسباب حشمت و تجمل مينباشى مذكور را كه زياده از چند و چون بود در حيطهء ضبط [ و ] تصرف درآورده او را به موكلان هوشيار سپرده به جانب ديار روم برد و بعد از آن از آنجناب خبرى به ايران نرسيد و حقيقت اين مضمون به وضوح انجاميد ، شعر : جهان را هرگلى بر نوك خاريست * خزانى در پى هرنوبهاريست وصال غنچه بىخار جفا نيست * چراغ لاله بىباد فنا نيست جهان گر گنج دارد مار با اوست * وگر خرما نمايد خار با اوست و چون خامهء مشكين عمامه بر سبيل اجمال شمهاى از حال آنجناب جلالت - آثار را در سلك تحرير كشيد اكنون عندليب بنان را در گلزار باغات آن حضرت به ترنم درآورده بر صفحهء بيان مىنگارد كه آنجناب در اوان اقتدار بل زمان اختيار در قصبهء بافق [ 223 ب ] به احداث باغى فردوسنما امر فرمود و آن باغى است در غايت نيكويى و نهايت زيبايى مشهور به « باغ عمارت » . عماراتش از قصر و ايوان همه منقش و بساتينش سبزى با طراوت و دلكش ، و در ميان باغ قصرى ساخته شده كه ايوان او در رفعت با كيوان دعوت همسرى مىكند و شرفاتش از روى اوج سر بر ماه و مهر مىافرازد ، شعر : تبارك اللّه از اين قصر آسمان مقدار * كه روبد از سر بامش فلك به ديده غبار فراز شرفهء او ماه قبهء سيمين * درون غرفهء او مهر شمسهء زركار