محمد مفيد مستوفى بافقى

130

جامع مفيدى ( فارسى )

گفتار در بيان نجات يافتن خواجه عطاء الملك و كشته شدن مجد الملك به حكم پادشاه عدالت‌آيين در روز يكشنبه سيزدهم ربيع الاول سنهء احدى و ثمانين و ستمأيه كه فراش ربيع اطراف كوه و دشت را به ديباى هفت رنگ بياراست سلطان احمد به تأييد بخت سرمد قباى سلطنت بر دوش گرفته و تاج مبارك بر تارك نهاده بر تخت بخت قرار گرفت و از اشعهء ضمير منيرش اقطار ديار اسلام صفت روشنى پذيرفت . اول حكمى كه فرمود آن بود كه ايلچيان به همدان فرستاد تا خواجه عطاء الملك را به اردو آورده مطلق العنان ساخت و زمام امور ملك و مال را من حيث الاستقلال در كف كفايت خواجه شمس الدين محمد گذاشت . بنابران نوبت ديگر بندگان عداوت شعار خواجه مجد الملك نايرهء بغض و حسد در كانون درونش اشتعال بافته به ارغون خان بن اباقا خان كه در خراسان فرمانروا بود عرضه داشت نمود كه [ 112 الف ] صاحب ديوان پدر بزرگوار شما را به زهر هلاك ساخت و چون مىداند كه من بر آن سرّ اطلاع دارم قصد سر من دارد . سعد الملك برادرزادهء مجد الملك بر مضمون اين عريضه واقف گشت و بنابر آنكه عم او را از منصب خزينه‌دارى عزل كرده بود به خدمت خواجه شمس الدين محمد رفته صورت حال باز نمود و اين حديث به عرض سلطان احمد رسيد . حكم فرمود تا مجد الملك را مقيد و مغلول گردانيدند و ايضا يرليغ صادر گشت كه آنچه در زمان اباقا خان به زجر از خواجه عطاء الملك گرفته بودند باز دادند . خواجهء نيكو خصال به عرض پادشاه رسانيد كه هرنعمت كه ما برادران در مدت ملازمت يافته‌ايم از فواضل صدقات حضرت سلطانيست و من بنده همه را درين قريلتاى ايثار مىكنم و اشارت نمود تا آن اموال بىقياس را حضار درگاه پادشاه از يكديگر بربودند . آنگاه از موقف جلال حكم لازم الامتثال صدور بافت كه امراى عظام به پرسش مهم مجد الملك اشتغال نمايند و ايشان به موجب فرموده عمل نمودند . در آن اثنا از ميان اقمشه و امتعهء مجد الملك مقدارى از پوست شير بيرون آمد كه به زعفران و شنجرف سطرى چند [ 112 ب ] مغشوش و نامقرر