محمد مفيد مستوفى بافقى

131

جامع مفيدى ( فارسى )

بر آن نوشته بودند و چون اتراك منكر سحر مىباشند از آن نوشته خايف گشتند ، و در آن باب قيل و قال بسيار واقع شد . آخر الامر به استصواب قامان [ و ] بخشيان مقرر گشت كه آن تعويذ را به آب آغشته ، غسالهء آن را مجد الملك بياشامد تا نتيجهء سحر به او عايد گردد . مجد الملك از قبول اين معنى ابا و امتناع نمود ، چه گمان برد كه آن نوشته را شيخ عبد الرحمن كه دوست صاحب‌ديوان بود در ميان متاع او پنهان كرده و در ضمن آن مكيدتيست . فى الجمله گناه بر مجد الملك ثابت شد . اما سونجاق نويان به كشتن او راضى نگرديد . مقارن اين حال سونجاق پهلو بر بستر ناتوانى نهاده شيخ عبد الرحمن به عيادت او رفت و چندان مبالغه نمود كه آن امير به كشتن مجد الملك راضى شد . آنگاه حسب الحكم جهان‌مطاع مجد الملك را به ملازمان صاحب عطاء الملك سپردند . صاحب از غايت سلامت نفس و كمال حسن خلق مىخواست كه به موجب كلمهء « العفو عند الاقتدار من علو الاقدار » عمل نموده و در زمان قدرت قامت مجد الملك را به خلعت عفو بيارايد . اما جمعى مخلصان حقيقى و انصار و اعوان صاحبى زبان سرزنش دراز كردند كه بر همگنان روشن است كه در ازاء اصطناع و احسان اين آستان دولت آشيان جوهر نفس اين مدبر چگونه ظهور يافت ، و او در آن حال [ 113 الف ] حق و خلق را سر مويى مرعى نداشت . امروز كه به جزاى افعال سيئه و سزاى اعمال دنيّهء خود گرفتار آمده عقل سليم و طبع مستقيم كى روا دارد كه بر خصلت حلم معتاد اين ظالم مظلوم صورت را خلاص دهى و باز عالمى را بدست ظلم و عدوان او گرفتار كنى . فرصت از دست نبايد داد و روى زمين و ساحت خاطر از جور و ظلم پاك بايد ساخت و عدم شخصى چنين بىباك را نويد صبوح شادمانى و سرمايهء فتوح زندگانى بايد شمرد ، شعر : يكى شربت آب از پى بدسكال * به از عمر هفتاد و هشتاد سال