محمد مفيد مستوفى بافقى
85
جامع مفيدى ( فارسى )
در پيش آن بنا فرمود و درياچهاى مانند فكر عقلا عميق و بسان حوصلهء كريمان عريض و پهناور به اتمام رسانيد و در خيابان و اطراف و جوانب درختان سايهگستر و بارور غرس فرمود و آن باغ را موسوم ساخت به مهرآباد . اكنون در خوشى و صفا به جائى رسيده كه قصور جنان از رشك عمارات فلك ارتفاعش در غرفات نهان گرديده و فردوس برين از غيرت آن چمن و بستان پردهء حيا به روى كشيده رخساره بمردم ننموده . خاك صندل بويش از سبزه رنگ مينا گرفته و از نفحات نسيمش نرگس را ديده روشن گشته ، شعر : صد ورق تازه كرده دفتر گل * لاله بر كف گرفته ساغر مل از شميم شمال عنبر بيز * گشته اطراف آن عبيرآميز رياحين و ازهارش چون انجم فلك تابان و جداول چشمهسارش چون جويهاى بهشت درخشان ، بيت : بر لب جوى نشين و گذر عمر بين * اين نصيحت ز جهان گذران ما را بس [ 71 ب ] باغبان حكمت به محض قدرت در آن باغ درخت چنارى رويانيده كه شاخش از بالاى ثريا گذشته و بيخش در تحت زمين قرار يافته ، بيت : توانا درختى كه هرشاخ او * زدى پنجه بر سدرة المنتهى در اوصاف او « اصلها ثابت » * خرد خواندهء « فرعها فى السما » و هركه قدم بدان گلستان گذارد از جان كه پادشاه اقليم بدن است رخصت نيابد كه پاى بيرون گذارد . و عندليب با هزار زبان بترنم درآمده ندا به گوش هوش رساند كه هيچ عاقل به اختيار ترك چنين منزل نكند و دل ازين نمونهء فردوسنما برندارد ، شعر : جاى من كوى مغان است چه زيبا جايى است * هيچ عاقل بجهان ترك چنين جا نكند لاجرم در اول فصل بهار كه از فيض فضل پروردگار سلطان گل پردهء