رشيد الدين فضل الله همدانى
79
جامع التواريخ ( اسماعيليان و فاطميان ) ( فارسى )
دمشق افتاده ، بدين سبب ناايمنى بود . سيّدنا از دمشق به بيروت « 1 » رفت . و از آنجا به صيدا و صور و عكا و قيساريه آمد . و خواست كه به راه دريا به مصر رود ؛ از آنجا به مينا رفت و در كشتى روان شد . دريا در شور و آشوب بود . به هفت روز به شهر تنيس رسيد . و از آنجا به شهر مقيس « 2 » كه حدود قاهرهء معزيّه است . جماعتى از اعيان حضرت استقبال او كردند ، چون بو داوود كه داعى الدّعاة [ بود ] و شريف طاهر قزوينى كه از جملهء معروفان بود . روز چهارشنبه ، هجدهم صفر سنهء إحدى « 3 » و سبعين و أربع مائة ، سيّد [ نا ] با قاهرهء معزّيّه رسيد . المستنصر باللّه خاصگيان و مقربان را ، به دلخوشى « 4 » و استمالت و استعطاف ، پيش سيدنا فرستاد و فراوان تلطف و تعطف و اكرام و احسان در حق او مبذول فرمود . او مدت يك سال و نيم آنجا مقام كرد . و در مدت اقامت ، اگرچه پيش مستنصر نرسيد « 5 » ، اما مستنصر از حال او واقف و مطلع بود و به كرات ستايش [ او ] « 6 » كرده بود [ كه از او فصيحتر در ميان اين طايفه نيست ؛ و از آثار او معلوم مىشود كه كارهاى عظيم بر دست او واقع و صادر خواهد شد ؛ و ما را از او مددكارى تمام خواهد بود و نزاريه [ را ] شهرت بسيار باشد . و چندان ستايش و مدح و مناقب او گفت كه جملهء « 7 » ] مقربان حضرت و خاصان درگاه بر سيّدنا حسد بردند و از جاه و مرتبهء او مستشعر گشتند [ كه مبادا به سبب او جاه و منصب ايشان را در پيش مستنصر خللى و زللى و نقصان رسد ] « 8 » و امير الجيوش بدر ، كه مسلط و حاكم مطلق بود ، و مستعلى ، كه المستنصر باللّه او را نصّ دوم و ولىعهد [ خود بعد از نزار ] كرده بود ، انديشيد [ ند ] « 9 » كه مبادا المستنصر او را بر روى
--> - تتش بن الب ارسلان سلجوقى ( 488 ) كه به دمشق رفته بود بكشت . النجوم ( ج 5 ، ص 87 - 101 - 155 ) و ابن اثير ( سال 463 و 468 و 469 و 471 ) كه از او به نام اتسز و اقسيس ، هر دو ياد مىكند . در حاشيه آن ( سال 471 ) اتشز هم آمده است . ( 1 ) . ص : بيروت ؛ مجمع م : بيروت . ( 2 ) . ص و مجمع د : مقيس ؛ مجمع م ندارد ؛ زبده : منفيس گويا « منفيس » درست باشد . ( 3 ) . ابن اثير ( سال 427 ) و ابن ميّسر نوشتهاند كه او در سال 479 به مصر رفت ولى درست نيست . قزوينى در مسائل پاريسيه ( ص 395 ) اين نكته را يادآورى نمود . در دستور المنجمين آمده كه مستنصر هماره از سال 470 ياد مىكرد و « صاحبنا حفظه اللّه » در همين سال به آنجا رسيده بود . جوينى هم مانند جامع التّواريخ ( 471 ) ياد كرده . ( 4 ) . مجمع م دلجويى . ( 5 ) . در سرگذشت مستنصر ( الكامل فى التّاريخ ابن اثير سال 487 ، جهانگشا جوينى ص 190 و در همين جامع التّواريخ ) آمده كه حسن صباح حميرى يمنى درزىّ بازرگانى به مصر رفته و نزد مستنصر رسيد و از او پرسيد كه پس از تو امام كيست گفت : پسر بزرگم نزار . همين مىرساند كه او مستنصر را ديده است . ( 6 ) . مجمع م . ( 7 ) . ميان دو نشانه در ص و مجمع م و د نيامده و از روى نسخهء پاريس ( مينوى ) افزوده شده است ؛ ص و مجمع م و د : ستايش كرده بود چنانكه مقربان بر سيدنا حسد بردند . ( 8 ) . مجمع م ، پاريس ( مينوى ) . ( 9 ) . مجمع د .