رشيد الدين فضل الله همدانى

51

جامع التواريخ ( اسماعيليان و فاطميان ) ( فارسى )

درجه ، و زحل در اسد به 22 درجه ، و قمر در جدى به هجده درجه ، و شمس در جوزا هم‌چنين ، و ذنب در عقرب به يازده درجه . مستنصر به طفلى مباشر كار خلافت شد ؛ و مدبّر ملك بدر بن عبد اللّه ، كه ملقب به « افضل « 1 » بود » ، امير الجيوش . چون مستنصر به درجهء يازده سالگى رسيد ، با كوكبهء سواران به تفرج مصر رفت ؛ بر سر او تاجى مكلل ، مرصع به جواهر نفيس قيمتى كه قيمت آن كس ندانستى ، و با قصور خلافت [ رجوع نمود ] . چشم‌ها به جمال طلعت او روشن گشت « 2 » و در دل‌ها مسرت و شادى افزود [ 23 ] . و در سنهء أربع و ثلاثين و أربع مائة ، سكين « 3 » در دخول به قصر خلافت ، به قاهرهء محروسه بست نمود . او را با اصحاب و احباب صلب كردند . و در اين سال ، مستنصر سوار شد و به مصلّا رفت و نماز عيد بگزارد و خطبهء بليغ و فصيح از منشآت خود ابلاغ كرد . در سنهء ست و ثلاثين و أربع مائة ، وزير ابو القاسم على بن احمد متوفا شد و به قرافه مدفون گشت . و منصب او به ابو نصر صدقة بن يوسف تفويض يافت و به « وزير اجل تاج الرياسة » منعوت شد . و در ذى القعدهء اين سال ، امام المستنصر باللّه را پسرى در وجود آمد ، نام او ابو المنصور نزار نهاد . و مردم به وصول او ابتهاج و مسرت افزودند ، و بلاد به اجناد و عباد بياراستند . و در سنهء أربع و أربعين و أربع مائة ، سجلات به بلاد روان شد به آن‌كه مجالس و محافل را ابواب مفتح و مبسوط دارند و انصاف مظلوم از ظالم بستانند . و در سنهء خمس و أربعين ، اقامت حج كرده شد و قوافل از مصر روان گشت و ، بعد از اداى حج ، به سلامت رجوع نمودند . و نخستنى فتوحى كه مستنصر را بود آن است كه لشكرى را به حلب فرستاد و شبل الدوله نصر بن صالح مرداس را بگرفتند و بكشتند و بر حلب و اعمال آن مستولى شدند و خطبه و سكه به نام المستنصر باللّه كردند . و لشكر معزّ بن باديس ، صاحب افريقيه ، را بفرستاد تا بلاد زاب را فتح كردند . و از برابره جمّى غفير كشته شدند ؛ و از بلاد زناته ، قلعهء كروم را بگرفتند كه استظهار و

--> ( 1 ) . مجمع م : به ابو لفضل و گويند بافضل ؛ مجمع د : بانصار . ( 2 ) . مجمع د مانند متن ؛ مجمع م : و با وجود منصب خلافت جمالى داشت كه چشم‌ها به ديدار طلعت همايون او روشن گشت ؛ زبده : و قصور خلافت رجوع نمود چشم‌هاى خاص و عام به وى روشن و بنياد دل‌ها به مشاهدهء لقاى او توانا . ( 3 ) . زبده : بسبكين ؛ مجمع م : ابو شبكين دزيرى ؛ مجمع د : تسكين .