رشيد الدين فضل الله همدانى

20

جامع التواريخ ( اسماعيليان و فاطميان ) ( فارسى )

بگرفتند ، و انتشار دعوت مهدى كردند و در جميع ديار اسكندريه جبايت « 1 » خراج كردند ؛ و پسر خود ، ابو القاسم محمد ، را فرمود تا فيّوم و اسكندريه بگرفت ، در سنهء اثنتين و ثلاث مائه ، و خود او بر اسكندريه مستولى شد ؛ از آنجا عزم مصر كرد . اهل مصر جسور و كشتىها به اطراف خود گرفتند . قائم ، بر كنار نيل ، با لشكرى گران ، يك چند مقام كرد و [ لشكريان در ] بازگشتن گفت‌گوى مىكردند « 2 » . روز از بامداد پگاه ، قائم در خيمه نشسته بود ، سگى در برابر نظر وى آمد . امرا را فرمود كه او را در ميان گيريد و جملهء لشكريان بر او محيط شويد و او را برانگيزيد تا خود را به نيل زند و عبور كند ، شما بر عقب او بىتحاشى بگذريد . هم‌چنان كردند و جمله لشكرها از نيل عبور كردند [ 10 ] كه هيچ آسيبى به كسى نرسيد . چون او بگذشت ، اهل

--> ( 1 ) . كلمه « جبايت » از ص است ؛ و مجمع م و د : جنايت ( د : و ) خراج كردند . ( 2 ) . ص : مقام كرد . . . ( سفيد ) و بازگشتن گفت‌گو مىكردند ؛ مجمع د : مقام كرد لشكريان در بازگشتن گفت‌گوى مىكردند ؛ مجمع م : مقام كرد و مقتدر مونس خادم را با لشكرى گران به جنگ او فرستاد و مونس به مصر رفت و ميان ايشان چهار كرت به مصاف رفت ( كم دارد ) و از طرفين بسيارى به قتل آمدند چنانچه در يك كرت گويند هفت هزار از مغار به قتل آمدند . و در آن سال ، عز و به و جنابه ابناى يوسف كنانى با مهدى مخالفت نمودند و بعد از محاربات كشته شدند و قائم با لشكر به اسكندريه بود . و در اين سال 303 مهدى بناى مهديه نهاد در روز دوشنبه 25 ذى القعده و سببش آن بود كه در كتابى خوانده بود كه ابو يزيد نامى بر او خروج خواهد كرد . مهدى در جملهء نواحى قيروان و حدود ملك خود بگشت ، موضع مهديه كه جزيره‌اى است ببحر متصل مانند كفى كه به بازو پيوسته باشد قطعهء زمين به ميان دريا در رفته آن را اختيار كرد و بر آن سورى استوار بساخت و دروازه‌هاى آهنين بر وى نشاند هر مصراعى صد قنطار . و مهدى در اواخر سنهء ست و ثلاث مائه لشكرى فروان ترتيب كرد و با پسرش ، القائم بامر اللّه ، به جانب مصر روان كرد و اين دوم كرت بود كه لشكر ايشان به بلاد مصر رفتند و در ربيع الاخر سنهء سبع و ثلاث مائه به اسكندريه رسيدند . عامل مقتدر اسكندريه باز گذاشت و قائم به اسكندريه در آمد ، بعد از آن متوجه مصر شد و چند قصبه از مواضع صعيد بگرفتند . و اين خبر به بغداد كه رسيد خليفه مقتدر مونس خادم را با لشكر بسيار به مصر فرستاد . و مونس در شعبان سال مذكور به مصر رسيد و ميان او و قائم چند كرت جنگ‌ها شد و مهدى از افريقيه هشتاد كشتى مشحون به رجال و اسلحه به مدد پسر بدان طرف فرستاد . مقتدر از طرسوس چند كشتى ديگر به مدد مونس فرستاد و در دريا كشتىها به هم رسيدند و جنگ كردند . اصحاب مقتدر غالب آمدند و چند كشتى مغربيان را و بسيارى از مردمان ايشان به قتل آوردند و سليمان خادم را ، كه بر سر كشتىهاى مهدى بود ، بگرفتند و به مصر بردند و در حبس مصر وفات يافت . و بعد از محاربات بسيار ( كه ) ميان قائم و مونس خادم رفت مونس مظفر شد و از آن وقت باز او را « مظفر الدين مونس » لقب كردند . و و با در لشكر مغاربه افتادى بسيارى هلاك شدند و آنچه باقى ماندند به جانب افريقيه معاودت نمودند و لشكر مصر در عقب ايشان تا به نزديك اسكندريه برفتند . و مهدى شهرى ديگر بساخت در حدود قيروان نامش محمديه كرد . و در سنهء خمس و عشر و ثلاث مائه لشكر فراوان با پسرش به جانب مغرب فرستاد كه بعضى از مقام ( گويا : مغاربه ) مخالفت نمودند آن لشكر بدان طرف رفتند و قتل بسيار كردند و اصحاب يزيد خارجى بودند كه با مهدى مخالفت كردند . و مهدى در مدينه مهديه روز چهارشنبه چهاردهم ماه ربيع الاول سنهء اثنين و عشرين و ثلاث مائه متوفا شد ؛ زبده : يك چندگاه بماند با لشكرى گران و از نيل گذشتن چاره نبود و درو مردم از بيم نهنگ گذار نمىيارستند كرد . قائم امرا را فرمود تا سنگى سياه كه در برابر نظر او آمد برو حلقه كنند . بنگريد به ابن اثير ( الكامل فى التّاريخ ، ج 8 ، ص 31 و 39 ) ؛ ناصر خسرو ( سفرنامه ص 53 ) در نسخهء اصل و مجمع د : سنگى ؛ در مجمع م چنين مطلبى نيامده است .