رشيد الدين فضل الله همدانى
120
جامع التواريخ ( اسماعيليان و فاطميان ) ( فارسى )
پيكار الموت ، با لشكرى به اشارت سلطان آمده ، رسيده بود و خواست كه با الموت تاختن كند مگر كار بتواند كردن . روز آدينه ملتقى شدند و جنگى سخت بكردند . عاقبت ، خصمان منهزم و آنچه غارتيده بودند ، از زن و فرزند و مال و چهار [ پاى ] « 1 » ، بگذاشت و رفيقان بر اثر خصمان با پايهء [ دژ ] خروس « 2 » مىرفتند . قريب صد و پنجاه كس را بكشتند . و نوزدهم ذى حجهء سنهء خمس و ثلاثين و خمس مائة ، امير ميكائيل بن زنگى با فوجى سواران بر در قزوين تاخت و هفتاد كس را بكشت و صد سر چهارپاى را بياوردند . و در ماه رمضان سنهء ست و ثلاثين و خمس مائة ، قومى مزدكيان [ كه از چندگاه باز اسماعيلى شده بودند ، اما ، بر طريقهء مذهب خود « 3 » ] ، دعوت پوشيده مىكردند و خرافات [ 49 ] و هذيانات از آن جنس كه ايشان گويند مىگفتند « 4 » . و ايشان خود را پارسيان خوانند . و واضع مذهب ايشان مانى « 5 » بوده است : مردى احمق معتوهى و به هيچ دين و ديانتى قايل نبوده و به هيچ پيغمبرى ايمان نداشته ؛ به ايام شاپور ، پادشاه عجم ، پديد آمده و از دين صابى « 6 » و جهودى و ترسايى [ و زردشت « 7 » ] شريعتى و بدعتى انتخاب كرده ، و به خلاف ديگر شرايع و اديان . و به ديار چين رفت ، و گروهى انبوه متابع او شدند و با شوشتر « 8 » آمد . و شاپور او را بگرفت . و اتباع او آن دين پوشيده داشتند و به گبرى [ ظاهر مىكردند « 9 » ] . و به روزگار قباد ، پدر نوشيروان عادل ، از زمرهء ايشان ، مزدك ، آن دين ظاهر كرد و گفت هرچه ظاهر است اهرمن راست ؛ و هرچه باطن است يزدان را . و آدميان بايد كه همه چون يك تن باشند و در ميان ايشان جدايى نباشد . و به قياس اين استقرار ، مال و فرزند و زن مردم مباح كرد . و قباد سخن او مسموع داشت ؛ و مزدك او را الزام كرد كه تو را اين مال و زن و فرزند با ديگران به شركت باشد . نوشينروان عاقل بود ، از دعوت او تبرا كرد و ، به شفاعت او ، مادرش از اباحت خلاص يافت . چون نوشينروان به پادشاهى رسيد ، مزدك و اتباعش را به يكبارگى بكشت . و مقصود ما از اين قصهء آن است كه مانويان آن دين باز پوشيدند تا زمانى كه مسلمانى ظاهر شد ؛ مزدكيان تظاهر خود به مسلمانى و
--> ( 1 ) . مجمع د و زبده . ( 2 ) . مجمع م و د : دز خروس ؛ زبده : قلعه حروس . ( 3 ) . مجمع م . ( 4 ) . مجمع د : قومى از مردم كيا دعوت پوشيده مىكردند و خرافات و هذيانات از آن جنس كه ايشان گويند مىگفتند ؛ مجمع م : . . . مىگفت تا درين ايام دعوت خود آشكار كردند كيامحمد ايشان را بگرفت و به چوب و شكنجه از ايشان اقرار كشيد . . ايشان ابو العلاء و يوسف بودند اگر چند توبه و ندامت و انابت نمودند مفيد نبود هر دو را بكشتند و بسوزانيدند و تا يك سال اتباع و اشياع ايشان را مىكشتند . ( 5 ) . مجمع د : بابى ؛ زبده : مزدك ( 6 ) . مجمع د : صبايى ( 7 ) . زبده ( 8 ) . مجمع د : سوشير ( 9 ) . مجمع د : و گبرى ظاهر مىكردند