رشيد الدين فضل الله همدانى
119
جامع التواريخ ( اسماعيليان و فاطميان ) ( فارسى )
شد ، به جايى كه « سياكيل رود » « 1 » خوانند ؛ و به موضعى كه ارنگه « 2 » خوانند دژى بساخت و رفيقان را آنجا بنشاند . و هم در اين سال ، سياوش ، پسر خليل و هسودانوند « 3 » ، و شاهنشاه علوى قزوينى عمزاده خليل ، و شرفند ، امير بيستون ، و لامسار « 4 » و امير ملك پسر شمشيرزن و شقينى « 5 » ( ؟ ) ، كه هر دو عمزادگان خليل [ ملك ] بودند ، با قومى از صارم رستاق ديلمان با هم مواضعه و موافقت كرده بودند و انديشيده كه با رفيقان مكرى و غدرى كنند . از ايشان يكى اين حال بازگفت . همه را بگرفتند و به الموت آوردند و به استقصا از هريك جدا بپرسيدند ؛ همه مقرّ آمدند و به گناه اعتراف آوردند . همه را مقيد و محبوس كردند . و بيست و يكم ربيع الآخر ، رفيقان به نصران رى شدند و عبد الملك قصرانى را بگرفتند ، با پسرش كه رئيس آنجا بوده و او با برادرانش « 6 » دشمنى رفيقان مىكردند . و جماعتى ديگر بودند كه به اتفاق و ريا زندگانى مىكردند . همه را بگرفت و بكشت ، بعد ما كه بر جرايم و آثام خود اقرار كرده بودند . و در شوال سنهء أربع و ثلاثين و خمس مائة ، جوهر ، خادم سلطان سنجر ، ملقب به « مقرب » ، بكشتند . و چون اين خبر به شحنهء رى ، عباس ، رسيد ، كه از آن « 7 » جوهر بود ، با جملهء لشكر رى بر سلطان عاصى شد . و در رى و نواحى آن مردم را به نام رفيقان مىكشتند . و در شانزدهم محرم سنهء خمس و ثلاثين و خمس مائة ، دهخدا ابو يوسف با فوجى رفيقان خراسانى و خوساب 101 با . . . دارى شدند « 8 » ، و صدواند كس را بكشتند و با غنايم و چهارپاى بسيار بازگشتند . و در سيزدهم ماه ذى القعده سنهء خمس و ثلاثين و خمس مائة ، كياعلى ، پسر كيابزرگ [ اميد « 9 » ] ، با لشكرى بر صوب خركام « 10 » 102 شدند . و از اتفاق ، قتلغ ابه « 11 » ، والى قزوين به جهت
--> ( 1 ) . مجمع د : سياه كيل رود ؛ مجمع م : كهل سياه رود ؛ زبده : سياه كيله رود . ( 2 ) . زبده : ازيكه ، ص بىنقطه . ( 3 ) . مجمع د : وهودان ؛ مجمع م : وهسودان ؛ ص : وهودانويد ؛ زبده : وهسوداوند ( گويا : وهسوانوند يا وهسودانويه مانند پيش درست باشد ) . ( 4 ) . مجمع د : امير بيسون لامسار . ( 5 ) . ص : رسقينى ( درست خوانده نمىشود ) ؛ زبده : شقينى . ( 6 ) . مجمع م : برادرش . ( 7 ) . مجمع د : كه از قبل ؛ مجمع م : كه نوكر . ( 8 ) . مجمع د : ابو يوسف خراسانى و حوساب برى شدند ؛ مجمع م : به حوالى رى شدند : زبده : و اسيدنا بيدارى ( بىنقطه ) شدند ؛ ص : و خوساب با . . . ( دو كلمه سفيد ) دارى شدند . ( 9 ) . مجمع د و زبده . ( 10 ) . مجمع د : حركار ؛ مجمع م و زبده : حركام . ( 11 ) . مجمع د : قتلق تمور ؛ مجمع م : قتلغ آينه ؛ زبده : قتلغ ابيه .