عبد المحمد آيتى
48
تحرير تاريخ وصاف ( فارسى )
بگذرند و جياد « 1 » و مباركشاه « 2 » و قفچاق به اتفاق براق از آمويه عبور كنند و كوكاجوى بزرگ و باينال از خيوه كه معبر خوارزم است و كوكاجوى كوچك از گذر منككشلاغ در آيند و به يكجا جمع شوند و در تحت فرمان براق باشند . براق به جمع آوردن سپاه پرداخت و فرمود كه هيچكس حق ندارد بر اسب اختاى برنشيند و چون يابند اسب او ضبط كنند و چريكچيان عليق هر اسب را هر روز هفت من جو و گندم دهند تا فربه شوند . بدين سبب غلائى بزرگ پيدا شد و فرمود تا هر گاو كه يابند بكشند و از پوست آن سپر سازند . الحق سپرى كه از پوست گاو پير زنان سازند تير حوادث را نيكو دفع كند . مردم در تنگناى افتادند و كس را مجال دمزدن نبود . بر اين بسنده نكرد بلكه به جهت فراهم ساختن ما يحتاج لشكر فرمود تا سمرقند و بخارا غارت كنند . باز مسعود بيك واسطه شد و گفت ولايتى آباد را كه اكنون در تصرف تو است شايسته نيست بخاطر استخلاص ولايتى موهوم كه از قبضهء اختيار تو خارج است خراب سازى چه اگر در اين جنگ شكست يافتى باز بخارا و سمرقند اگر آبادان باشند توانند لشكر شهريار را مدد دهند . چون براق جوابى نداشت در خشم شد و فرمود تا مسعود بيك را هفت چوب بزدند ولى از غارت آن دو شهر چشم پوشيد . از شاهزادگان و امرائى كه مامور به خدمت شده بودند ، جياد « 3 » و مباركشاه و قفچاق اغول و ياساور بزرگ و ياساور كوچك و مرغاول و جرالتاى « 4 » به دو پيوستند ولى ديگر شهزادگان تخلف كردند . براق صد هزار سوار عرض داد و در سال 667 از آب آمويه گذشت و به خراسان آمد و از حد بدخشان و كشم و شبورغان و طالقان بنده و مروجق و مروشاهجان تا نزديك نيشابور مسخر گردانيد . در گيرودار اين احوال ميان قفچاق و جلارتاى گفتگوئى شد . قفچاق آزرده گشت و با سپاه خود مراجعت كرد و در راه هرچه بود غارت كرد و بخارا هم از اين غارت بىنصيب نماند . القصه براق به هوس تصرف ممالك ايلخانى به جنگ پرداخت و بر لشكر شاهزاده
--> ( 1 ) - چ : جباد . ( 2 ) - مباركشاه بن قراهلاكو بن منگوقاآن . ( 3 ) - چ : جباد ( 4 ) - چ : جرى التاى