عبد المحمد آيتى

26

تحرير تاريخ وصاف ( فارسى )

به حضور بفرستد . اركان خلافت محيى الدين بن الجوزى « 1 » را بفرستادند . ايلخان در غضب شد و سوغونجاق را از راه اربيل با لشكرى روان كرد كه از دجله بگذرد و به تايجو ملحق شود و از غربى بغداد هجوم آورد و خود از عقب ايشان براند . از آن سوى ابن العلقمى نيز به خليفه عرضه داشت كه امروز به حمد اللّه همهء ملوك اطراف مطيع و منقاد امير المؤمنين‌اند و نيازى به اين همه لشكر نيست و اگر خليفه رخصت فرمايد زعماى لشكر هر يك به طرفى نامزد گردند و به شغلى منصوب شوند تا اين همه مال صرف لشكر نشود . خليفه ترتيب اين كار را به ابن العلقمى واگذاشت و خود سرگرم عيش و طرب گشت و با مطربان خوش‌آواز و كنيزان زيبارو و غلامان دلفريب به لهو و لعب نشست [ 32 ] ابن العلقمى هم در اندك مدتى اكثر لشكريان و سران سپاه را پراكنده ساخت . بناگاه خبر حركت هلاكو با سپاهى گران به سوى بغداد ، به گوش او رسيد . دواتى و شرابى كه از نزديك شدن سپاه مغول آگاه شدند و خليفه را آن‌چنان سرگرم ناى و نوش و بىخبرى ديدند زبان به اندرز گشودند و به امثال و روايات سختى حادثه را بيان داشتند [ 33 ] ولى ابن العلقمى به انواع حيل سخن آنان بىوقع مىساخت كه لشكريان مغول تاب مقاومت دربرابر مردم بغداد ندارند . چه‌اگر تنها زنان و كودكان از بام خانه‌ها با پاره‌هاى آجر به مدافعه برخيزند همه را در كوچه‌هاى تنگ شهر نابود سازند . خليفه نيز به اين سخنان فريفته مىشد . ناگاه خبر رسيد كه سوغونجاق و تايجو با سپاهى از سوى غرب متوجه بغدادند . خليفه فتح الدين بن الكرد و مجاهد الدين الدواتى را با ده هزار سوار به مقابله فرستاد . در اين نبرد لشكر مغول شكسته شد . فتح الدين كه مردى جهانديده بود مصلحت چنان ديد كه از پى دشمن نروند و جاى محكم نگاه دارند . پس نامه‌اى به خليفه نوشت و فرمان خواست . دواتى اين رأى را حمل بر تعلل كرد و گفت كه حقوق و نيكىهاى امير المؤمنين را بدين گونه پاداش مىدهى كه

--> ( 1 ) - محيى الدين بن الجوزى ، در جهانگشاى آمده است . ابن الجوزى پسر محيى الدين را بفرستاد . مراد شرف الدين عبد الله بن محيى الدين ابى محمد يوسف بن جمال الدين ابى الفرج عبد الرحمان بن الجوزى است ، از نوادگان عبد الرحمان بن الجوزى صاحب تاريخ منتظم و تلبيس ابليس و مؤلفات ديگر . ابن الجوزى در اوايل سال 656 در واقعهء بغداد به قتل رسيد . براى تفصيل رجوع كنيد به جهانگشاى چاپ قزوينى ج 3 / ص 463 .