عبد المحمد آيتى
325
تحرير تاريخ وصاف ( فارسى )
آن را سرگذشت سيدنا خوانند . الحسن بن على بن محمد بن جعفر بن الحسن بن محمد الصباح الحميرى عليه اللعنه ، مذهب او به ظاهر متابعت شيعهء اثنا عشر بود عليهم السلام . حسن صباح براى ظاهر شريعت باطنى قائل بود و احكام قرآن را تأويل مىكرد . يعنى اگر كسى بر باطن شريعت دست يابد اگر در اجزاء ظواهر خللى رخ دهد مضر نيفتد . و معرفت ربوبيت به وجود امام معصوم منوط است و مجرد عقل در هدايت كافى نه . اما الموت به معنى آشيانهء عقاب است . حسن در شب چهارشنبه ششم رجب سال 483 بر آن قلعه رفت و از غرائب اتفاقات آنكه حروف إله اموت به حساب جمل موافق تاريخ صعود او است و اين صورت نيز موجب توهمات بىفايده گرديده است . حسن به مرور در حوالى الموت دعوت آشكار كرد و خونريزى و فتنهانگيزى آغاز نهاد تا سلطان ملكشاه سلجوقى و وزير او نظام الملك طوسى همت بر نابودى ايشان مقصور گردانيدند . و قزل سارغ به محاصرهء آن نواحى مأمور شد . ولى پيش از تسخير قلعه خبر مرگ ملكشاه رسيد و آن لشكر متفرق شد . حسن صباح كاردزنى را فريب داد تا در شب آدينه دوازدهم رمضان سال 485 نظام الملك را كه خاتم وزرا بود در مرو « 1 » كارد زد و به اندك مدتى پسران او احمد و فخر الملك را در بغداد و نيشابور نيز كارد زدند و اين سنت رواج يافت و امن و امان از ميان مسلمانان رخت بربست . چون ميان بركيارق و پسران سلطان ملكشاه منازعت ظاهر شد - چنان كه در تواريخ مسطور است - رئيس مظفر قبول دعوت حسن صباح كرد ، و چنان اين ارادت راسخ شد كه حسن صباح ، علوى مهدى صاحب قلعهء الموت را براتى داد بدين عبارت كه رئيس مظفر سه هزار دينار بهاى الموت را به علوى مهدى رساند . چون برات به وى رسيد ببوسيد و سخن ناپرسيده زر تسليم كرد . در اين حال رئيس مظفر ، اميرداد حبيش بن التونتاق را وادار كرد تا قلعهء گردكوه را از بركيارق درخواست نمايند . اين درخواست پذيرفته شد . پس به آنجا رفت و در استحكام آن خزائن پرداخت و به آن پشت گرم شد و چند سال در متابعت حسن صباح بسر برد و كار حسن به يارى او رونقى يافت و از اتباع خويش كيابزرگ اميد را با لشكرى از ملاحده بفرستاد و قلعهء لمسر را كه در رودبار الموت
--> ( 1 ) - كذا ، در جهانگشاى در حدود نهاوند در منزلى كه سحنه خوانند . . .