عبد المحمد آيتى

277

تحرير تاريخ وصاف ( فارسى )

جمال الدين افرم با ابن الصبح جبلى و التون اغوش و علاء الدين بيكليك به مصر رفتند و ملك ناصر به دمشق عزيمت نمود و در قصر ملك ظاهر نزول كرد . در اين مكان امراء طرابلس و حلب به خدمت پيوستند . خاص بهادر و قتلغبك كبير و قتلعبك صغير با چند تن از سرداران به اشارت افرم در حوران خيمه زده بودند . چون ديدند كه همگان به خدمت سلطان مىپيوندند ايشان نيز راه خدمت در پيش گرفتند و سلطان آنان را عفو كرد . يرغلى « 1 » نيز كه ملك مظفر را دستيارى توانا بود جز پيوستن به سلطان راهى ندانست . سلطان در دوازدهم رمضان سال 708 از دمشق عازم مصر شد ابتدا ملك مظفر كس فرستاد و او را وعدهء عفو داد ولى او نپذيرفت و با سالار مشورتى كرد و در نتيجه پنجاه خروار خزانه برداشت و با چهار صد غلام خاص راه صعيد پيش گرفت . ملك ناصر شب عيد فطر به قاهره داخل شد . روز ديگر امرا به تهنيت او آمدند [ 536 ] آن سال فطر با نوروز مصادف بود . پس از چند روز كه به لهو و لعب نشستند ، قراسنقور و منكوتيمور « 2 » را بفرستاد تا ما بين غزه و خليل محافظت نمايند و راه چاشنى گير بسته دارند . چون بيبرز چاشنىگير به منزل چاه‌اتابك رسيد يك هفته بود كه سلاح از تن باز نكرده بود . در اين حال قراسنقور و ملك تيمور با لشكر برسيدند و او را محاصره كرده بگرفتند و بند برنهادند و با كبوتران نامه‌بر آن خبر به ملك ناصر رساندند . « 3 » سلطان حكومت دمشق را به قراسنقور داد و فرمود كه چاشنىگير را با لشكر به مصر فرستد و خود بر سر حكومت رود . چون حاضرش كردند پرسيد كه اين چه كار بود كه كردى گفت سالار مرا بر اين واداشت . سلطان بفرمود تا او را در چشم ميل كشند . چاشنىگير التماس كرد كه او را بكشند و ميل در چشم نكشند . چون سلطان سوگند خورده بود كه او را نكشد او را به دست ديگران داد و گفت هرچه خواهند با او بكنند . پس او را كشتند و خزانه و غلامان و اموال او بازگرفتند . [ 537 ] پس نوبت به سالار رسيد او از شرم هيچ نتوانست گفت سلطان بر حسب خواهش او را حكومت قلعهء شوبك « 1 » داد تا در آنجا به قناعت بگذراند . چون قصد رفتن

--> ( 1 ) - ظاهرا برلغى . ( 2 ) - چ : ظاهرا بكتمر . ( 3 ) - چ : شويك