عبد المحمد آيتى
141
تحرير تاريخ وصاف ( فارسى )
دفع آنان از دروازه بيرون شد . در اينحال چند تن از سواران لر ناگهان بر او تاختند . سر از تنش جدا كردند و سپاه او منهزم شد . قضاة و حكام با تضرع و زارى پيش آمدند كه ما را رأى جنگ با قزل نيست . قزل برادر خود سلغور شاه را به شهر فرستاد . و لشكر لر تكبيرگويان وارد شهر شد . سلغور شاه در خانهء خواجه بهاء الدين بر تخت نشست و به نام افراسياب سكه زد و در شهر ندا كردند كه افراسياب پادشاه است . در اين حال گروهى از رنود اصفهان در سلك سپاه لر درآمدند و آنان را بكشتن مخالفان و دشمنان خود تحريض كردند تا خلق بسيارى كشته شد . از جمله چند تن از فرزندان ركن الدين صاعد بودند . چند روزى بعد سلغور شاه شحنهاى معين كرد و خود از شهر خارج شد يعنى از امور آنجا فراغتى حاصل شده و اينك به تسخير اطراف مىرود . قزل نيز لافزنان نزد افراسياب آمد كه اصفهان را گرفتيم . [ 252 ] و اكنون سكه و خطبه به نام او است . افراسياب با قزل به مشورت پرداخت كه اكنون به كجا بايد لشكر كشيد . قزل گفت شيراز را بايد گرفت . ولى افراسياب اين رأى را نپسنديد و گفت تدبير كلى را فكر بايد كرد . پس ملك جلال الدين وليعهد و تاج الدين لالاپا و دكله و ملك نصرت برادر قزل را با دو هزار سوار تعيين كرد تا بر چهار صدهء مغول از تومان ارغسون بتازد . چه ايشان در آن نواحى چادرها برپا كرده بودند و به شوكت و بأس شهرتى تمام داشتند . افراسياب مىخواست پس از برداشتن آنان به اردو حملهور شود . مغولان از اين امر آگاه شدند . و از روى حزم - كه گوئى اختراع خاطر ايشان است - تمام بيرون آمدند و در كمينگاهها پنهان شدند خرگاه و خيام با زن و فرزند و مواشى برجاى گذاشتند . ملك نصرت پيشتر به موضع اقامت مغول رسيد . برفور بر سر پشتهاى علم برافراشت و طبل فرو كوفت . لران كه چشمشان بر پسران و دختران مغول افتاد به هوس عيشونوش اسلحه از خود باز كردند در اين حال مغولان كه مخفى شده بودند چون سيل از كوه فرود آمدند و تيغ در آنان نهادند و جلال الدين و تكله را كشتند . گروهى بر پشته تاختند و بجاى آنان علم گرفتند و طبل زدند لران كه شعار خود بر تپه مىديدند فوجفوج از راه مىرسيدند و بقتل مىآمدند از سپاه لران بدين نيرنگ گروه كثيرى كشته شد . عدهاى نيز گريختند و اين خبر به افراسياب بردند . [ 253 ] از طرف ديگر اتابك يوسفشاه يزد در اواخر عهد ارغون موجب اغتشاشهائى شده بود . به حكم فرمان ، يسودار برفت تا او را گرفته با متعلقان بياورد . يوسفشاه نخست به حرمت با او رفتار كرد و مراسم پيشكش بجاى آورد و خواست كه بىقيد و بندى او را به حضرت برد .