عبد المحمد آيتى

131

تحرير تاريخ وصاف ( فارسى )

روزافزون هر اميرى يك ضربه چوب بر من ببخشد چه شود ؟ چون امرا را شماره كردند بيش از هفده تن بودند . همه تبسم كردند او اين بيت بخواند : اذا رأيت نيوب الليث بارزة * فلا تظننّ انّ الليث يبتسم طغان هربار كه نزد ايلخان مىشد فصلى از نيرنگهاى بوقا بعرض مىرسانيد كه او فرمان‌هاى ايلخان را عكس مىكند و امرا و خواتين را با خود همدست ساخته پس بايد از او برحذر بود . [ 232 ] و نيز گفت كه احمد او را مشفق دولت و محرم سرّ سلطنت ، پيشكار جزء و كل مىشمرد تا او را به رسالت نزد شاهزاده فرستاد به وى خيانت كرد و چنان كارها ساخت با آنكه در آن عهد قدرتى چندان نداشت و امروز اسباب و خزائن و لشكر دارد . هنگام ورود او به اردو مىتوان ديد كه با آمدنش چسان سواران ازدحام مىكنند و با رفتنش چسان پراكنده مىگردند . ارغون اگرچه به اين سخنان فريفته مىشد ولى مىپنداشت كه از سر حسد مىگويند . تا روزى در مجلس شراب در آلاطاغ ميان تكنا و بوقا در حضور ايلخان سخنان درشت ردوبدل شد و پس از خاتمهء مجلس طغاجار و ياران او آشكارا با او مخالفت ورزيدند . بوقا خود را بالاتر از آن مىدانست كه با آنان درافتد پس چندى به عذر درد مفاصل از حضور در اردو خوددارى كرد و در اين مدت برخى شاهزادگان چون هولاجو ، جوشكب و قرانقاى و كنشو و طغاى تامور و عنبرچين و امراء آروق و قورمشى و تمدرى ملك گرجستان و ماجو و طغلق قراوناس ، هم‌سوگند و هم‌زبان شدند . تا روز نوروز مغول كه آن را كيوزكلاميشى « 1 » گويند در ارّان ، جوشكب به حضرت ايلخان بار يافت و همهء آن ماجرى و توطئه به شرح بازگفت . شب‌هنگام به قصد دستگير بوقا سپاهى به راه افتاد و قراولان راه‌ها بگرفتند بوقا از واقعه آگاه شد بگريخت و به اردوى الجاخاتون پناه برد . قراولان سر راهش بگرفتند . بوقا بانگ زد به چه جهت اينجا ايستاده‌ايد ؟ گفتند : قراول هستيم ! بوقا گفت : قراولى كه من از آن خبر ندارم چگونه جائى نشيند ؟ بيم و وحشت او چنان در دل‌ها جا گرفته بود كه آنان را بيش قدرت سخن گفتن نماند . اين بگفت و روان شد . چون پادشاه به كنار پل رسيد شمشير خود از نيام بركشيد [ 233 ] و بايستاد و تا تمام از پل گذشتند و پيرامن خيمهء بوقا را گرفتند چون صبح برآمد معلوم شد كه صيد از دام گريخته است .

--> ( 1 ) - چ : كيونكلاميشى