عبد المحمد آيتى

106

تحرير تاريخ وصاف ( فارسى )

پسرش اتابك محمد فرمان آوردند . اما پايان حال امير فخر الدين ابى بكر پسر ابو نصر حوائجى كه وزير اتابك ابو بكر بود چنان شد كه بعد از واقعهء ابو بكر به اختيار خود به خدمت تركان شتافت و گفت من بنده و زنده كرده نظر پادشاهم و نعمت‌پروردهء اين درگاه ، دربارهء من هرچه خواهيد كنيد . او را نهانى بقتل آوردند . حكايت كرده‌اند كه چون دل بر هلال نهاد از بازوبند كاغذ پاره‌اى بيرون آورد و به دندان ريزه كرد و بخائيد دانستند كه گنجامهء اتابكى بوده است . مردم شيراز قدم تركان را شوم مىدانستند . زيرا از روزى كه اتابك ابو بكر او را به عقد پسر درآورد روزگار دولت ايشان آشفته گشت و نيز در افواه افتاده بود كه ميان او و شمس الدين مياق كه از خواص غلامان ترك اتابك سعد بود و جمالى بىمثال داشت رابطه‌اى برقرار است . چون دو سال و هفت ماه از پادشاهى اتابك محمد بگذشت از بام فرو افتاد و بمرد . اين واقعه در سال 661 بود . [ 183 ] پس از سپرى شدن ايام عزا تركان با بزرگان مملكت مشورت كرد كه چه كسى را بر تخت پادشاهى نشانند راى همگان بر آن قرار گرفت كه محمد شاه پسر سلغور شاه را به پادشاهى بردارند . محمد شاه مردى شجاع و فرزانه بود . در واقعهء فتح بغداد ملازم هلاكو خان بود و ايلخان شجاعت او را پسنديده بود . چون بر تخت نشست راه لهو و لعب پيش گرفت . در اين‌حال برادرش سلجوق شاه در قلعهء اصطخر محبوس بود و با آن كه از او بزرگتر بود شفاعت‌نامه‌اى نزدش فرستاد و در آن اين رباعى آورد : درد و غم و بند من درازى دارد * عيش و طرب تو سرفرازى دارد بر هر دو مكن تكيه كه دوران فلك * در پرده هزار گونه بازى دارد . و از حبسيات جمال الدين مسعود خجندى اين دو بيت آورده بود : كى باشد ازين سنگ برون آمدنم * ناميست از اين ننگ برون آمدنم گوئى مگر از سنگ برون مىآيد * پروانهء از سنگ برون آمدنم محمد شاه به نامهء او نپرداخت و او همچنان در حبس بماند . محمد شاه پادشاهى خونريز بود و با آن‌كه سلغم دختر تركان را به زنى گرفته بود به قول تركان التفاتى نمىنمود . تركان با امراء شول و تركمان مواضعه كرد . [ 184 ] چون به حرم درآمد بناگاه او را دستگير كرده نزد هلاكو فرستادند كه او رسم پادشاهى نداند و خون بىگناهان مىريزد . هلاكو نيز قبول كرد . مدت پادشاهى او چهار ماه بود . مردم شهر را آذين بستند و شادى كردند . تركان امراء شول را با بعضى خواص به قلعهء اصطخر فرستاد و سلجوق