عبد المحمد آيتى

99

تحرير تاريخ وصاف ( فارسى )

ذكر شاهزاده سلغور شاه قرانداش خان بن سعد و چگونگى حال او [ 165 ] اين شاهزاده چون مىدانست كه برادرش مردى سختگير و وسواسى است از هوس مداخله در امور مملكت بكّلى اجتناب كرد . شاهزاده‌اى اديب و خوش‌صورت و نيكوسيرت بود . بيرون شهر از طرف شمال سراى بستانى چون بهشت ساخته و آن را صبوح‌آباد نام نهاده بود . شب و روز در آنجا بسر مىبرد و به عيش و ناى و نوش روزگار مىگذرانيد [ 166 ] در هر ماه رمضان كفاره خوش گذرانيها ، هر روز با خطّ زيباى خود جزوى از قرآن مىنوشت و به كعبه مىفرستاد و اين بذله مشهور شد كه نظام الملك خطّاط صفاهانى « 1 » كه مردى ظريف و فاضل بود در رمضانى به خدمت او رفت . شاهزاده را سرگرم نوشتن ديد . سبب پرسيد فرمود نيت كرده‌ام هر سال رمضان به خط خود سى پاره قرآن بنويسم و به كعبه فرستم . نظام الملك در پاسخ بداهة گفت : چون شاهزاده به اوامر آن عمل نمىكند به خانه صاحبش فرستادن اولى است . رباعيهاى لطيف در وصف شاهد و شراب دارد . او را دستگاهى درخور همت نبود از اين باب در تنگنا مىبود . [ 167 ] با آن‌كه جز به مى و معشوق نمىپرداخت اتابك از جانب او سخت خائف بود . تا روزى برخى از سخن‌چينان نزد او اظهار كردند كه شاهزاده در صبوح‌آباد لشكرى ترتيب داده تا به ناگاه بر او تازد . اتابك صبحگاهى با گروهى از لشكريان خود صبوح‌آباد را محاصره كرد . چون از سپاه اثرى نديد نزد شاهزاده كس فرستاد تا او را از آمدن برادر آگاه كند و نيز وضع او از نزديك مشاهده نمايد . آن مرد به درون سراى رفت . همهء خواص و نديمان او را مست خفته يافت . و شاهزاده را در خلوتسرا ديد كه سر بر كنار مغنّيه‌اى نهاده و به خواب مستى فرو رفته است . [ 168 ] او را با ريختن آب سرد بر تن و خوراندن ترشيها و مالش تن به هوش آوردند . شاهزاده چون به هوش آمد يكتا جامه و مستانه نزد اتابك رفت . اتابك از كار خود پشيمان شد و شاهزاده كه صفاى باطن خود را با بدانديشى برادر سنجيد بگريست و بازگشت . بارى به علت قلّت دخل و كثرت خرج قروض بسيار بر او جمع شد . گويند بامدادى در صبوح‌آباد گرم ناى و نوش بود چون وقت چاشت رسيد خواست تا علىالرسم به بارگاه اتابك رود خواص عرضه داشتند كه طلبكاران بر در ايستاده‌اند و وجوه خود

--> ( 1 ) - عبيد نيز اين حكايت را نقل كرده و آن لطيفه را به مجد الدين نسبت داده ، كليات چاپ اقبال : ص 115