أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )

305

تجارب الأمم ( فارسى )

در دير العاقول مانده بود ، نوشته از او خواست به پايتخت بيايد و همين بر نگرانى مونس بيفزود و به يقين دانست كه حسين بن قاسم * بر ضد او نقشه‌اى دارد . پس او روز پنجم محرم [ 320 ] از خانه بيرون آمده در يك « حديدى » نشسته به دروازهء « شماسيه » رفت . بيشتر مردان او نيز خرگاه‌هاى خود را بدانجا بيرون بردند ، مونس به مقتدر نوشت : مفلح سياهپوست در ضديت با او ، با حسين بن قاسم همگام است . دل من آرام نمىشود مگر آنكه او را به نزد من فرستى تا او را بر سر بهترين كارها به بيرون فرستم . مقتدر در پاسخ نوشت : مفلح خدمتگزارى درستكار است و خود را بدين كارها كه تو گمان برده‌اى نمىآلايد . باز به مونس گزارش رسيد كه حسين [ وزير ] مردان و غلامان « حجرى » را در « دار السلطان » گرد آورده و به پخش كردن پول ميان ايشان آغازيده است . هارون بن غريب الخال نيز به بغداد نزديك شده است ، مونس خشمگين شده ، به سوى موصل رفته خدمتگزار خود « بشرا » را براى رسانيدن پيام به مقتدر به « دار سلطان » فرستاد . چون بشرا در آنجا به پيشگاه حسين بن قاسم رسيد ، به او گفت : يادداشتى را كه همراه دارى به من ده ! « بشرا » گفت : يادداشت ندارم ، پيام دارم ! گفت : پيام را بگو ! گفت : دستور دارم ، پيام را تنها به خليفه بگويم ! حسين ، كس به نزد خليفه فرستاده داستان را گفت . مقتدر براى بشرا دستور فرستاد ، كه پيام را به حسين بگويد ! بشرا گفت . بگذاريد باز گردم و از فرمانروايم دستور گيرم * و باز گردم . حسين به بشر او فرمانروايش دشنام داده ، دستور داد او را با چوب زدند و گفت : او را همچنان بزنند تا دستنوشت بدهكارى سيصد هزار دينار بدهد . پس از نوشتن نيز او را به زندان انداخته همانگاه كس به خانه‌اش فرستاده ، همسرش را باز داشت و مصادره كرده ، هر چه در خانهء او بود بردند . چون گزارش آنچه بر سر بشرا آمده است به مونس رسيد با سرداران و يارانى كه همراه داشت به سوى موصل ، بالا رفت . حسين بن قاسم براى سرداران و غلامان همراه مونس نوشت كه از وى دست شسته به « دار السلطان » آيند ،