أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )

287

تجارب الأمم ( فارسى )

بالله بر دست يك سوار كه او را در پنهان مىشناخت به دست او رسيد ، كه در آن گفته بود : اى احمد ! تو به گناه خودت كه پشتيبانى مرا از تو دور كرده است آگاه هستى ، اكنون فرصتى پيش آمده است كه مىتوانى با به كار بستن فرمان من ، كه در اين يادداشت داده‌ام ، آن را جبران كنى ، سه برادر بريدى را دستگير و در خانهء خودت نگاه دار ! مبادا ايشان را رها سازى ، مگر آنكه يادداشتى همانند اين دستنوشت به تو رسد . مطمئن باش ! تو با اين فرمانبردارى به پايگاه خود باز خواهى گشت و راه پيشرفت براى تو باز مىشود . ابو الفرج مىگويد : احمد بن نصر نامه را براى من بخواند و به سجدهء سپاس خدا رفت ، كه دوباره اعتماد مقتدر را به دست آورده است . پس خودش از آب گذشته به خانهء ابو عبد الله [ بريدى ] رفته ، پرده‌دار خود ابو يعقوب را نيز به خانهء ابو يوسف [ بريدى ، برادر دوم ] و احمد بن مقبل را به خانهء ابو حسين [ سومين بريدى ] فرستاد . ولى ايشان ، پيش از رسيدن ، خبردار شده ، بر طيارهاى خود سوار شده ، به نام سفر به « مسجد * الرضا » كه در « شاذروان » اهواز است بيرون رفته بودند ، و چون به دنبال ايشان فرستاد ، دانست آنان رو به بصره رفته‌اند ، كه همچون آتشفشان بر آشفت [ 1 ] و ابو يعقوب و غلامان را به دنبالشان فرستاد . اتفاقا طوفان باد جلو بريديان را گرفت ، تا پيگيران رسيده دستگيرشان كردند . ابو عبد الله پنجاه هزار دينار به ابو يعقوب داد كه رهايشان كند و او نپذيرفت ، بار دگر خواهش كرد ، يكى از سه برادر را در برابر بيست هزار دينار آزاد سازد ، باز نپذيرفت و هر سه را باز گردانيده ، به خانهء احمد بن نصر [ قشورى ] نهاد . هنوز پنج روز نگذشته بود كه جنجال بلند شد ، احمد بن نصر به من گفت : برخيز ببينم چه خبر است ؟ ابو الفرج گويد : احمد بن نصر ، خانه‌اى را كه بر كرانهء رودخانه داشت به ايشان واگذاشته ، خود در يك اطاق نشسته بود ، همين كه من بيرون رفتم ابو عبد الله [ بريدى ] مرا ديده گفت : به او مژده بده كه فرج به دست آمد ، اين نامهء وزير است ، كه مرا آزاد كنى تا كارها را سرپرستى كنم ! او نامه را به من داد و من آن را براى احمد بن نصر

--> [ ( 1 - ) ] M . متن : فقامت قيامته . . . رستاخيز او بر پا شد .