أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )

195

تجارب الأمم ( فارسى )

به دارائى خود خستوان شود و با سلطان لج نكند كه فرايند نيكو ندارد ! او پاسخ داد : به وزير بگو : « من بچه نيستم كه در بازپرسى مرا فريب دهى ، من نمى * گويم : توان پولسازى ندارم ! اگر من از جان خود مطمئن شوم آن را با پول خواهم خريد . من آنگاه مطمئن خواهم بود كه امير مؤمنان به دست خود امان نامه‌اى برايم بنويسد و وزير و دادرسان آن را گواهى كنند ، يا وزير ( ايده الله ) امان نامهء دستنوشت خود به من بدهد ، و مرا به يكى از دو مرد بسپارد ، مونس مظفر هر چند كه دشمن من است ، يا شفيع لؤلؤى . اگر چنين نشود من آماده براى مرگ هستم . خاقانى پاسخ داد : اگر مىتوانستم برايت امان مىگرفتم ، ليكن هر گاه سخنى از اين دست بگويم ، ويژگان دستگاه براى تو با من دشمن شوند ، براى تو نيز سودى ندارد . خليفه كار تو را به هارون بن غريب واگذار كرده است . پس قرار ديدار در خانهء خاقانى در مخرم نهادند و ابن فرات را بدانجا بردند و ابن بعدشر پيش روى او به بازپرسى پرداخت و ابن فرات به لكلك افتاد و ابن بعدشر ناسزاگوئى آغاز كرد . پس هارون پرخاش نموده گفت : مىخواهيد از اين راه از او پول در آوريد ؟ ! پس خود به سوى ابن فرات آمده با نرمى و خوشزبانى گفت : تو از همهء كسانى كه با تو روبرو هستند داناترى ولى وزير نبايد هنگامى كه خليفه از او خشمگين است ، لجبازى كند . ابن فرات گفت : اى امير ، پيشنهاد بده چه كنم ، كسى كه به روز من بنشيند رائى از خود ندارد ، و پس از گفتگوهائى * دستنوشت او را به مصادرهء دو ميليون دينار بگرفت بدين شرط كه يك چهارم آن را به زودى بدهد و آنچه تا كنون داده و همچنين هر چه پس از اين از سپرده‌هاى او بىاقرار او گرفته شود همه از همين يك چهارم به شمار آيد ، به او اجازه داده شود كه املاك و ديه‌ها و ابزار و كالاهاى فروختنى خود را به فروش رساند ، به خانهء شفيع لؤلؤى يا جز او از معتمدان سلطان جابجا شود ، كلوذانى آزاد شود تا اموال او را بفروشد ، به او اجازه داده شود كه به هر كس مىخواهد نامه بنويسد . هارون بن غريب دستنوشت او را براى پذيرفته‌هايش گرفت و به نزد