أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )
190
تجارب الأمم ( فارسى )
و اين خود نشان بيدارى و تيزهوشى او بود . فرداى آن روز نيز بر سر كار رفت . ابو القاسم بن زنجى [ 1 ] گفت : در اين هنگام كه بر سر كار بود ، يك يادداشت زيبا و سر به مهر به دو رسيد كه ندانستم از كيست ، ولى پس از آن دانستم كه از مفلح بوده است . سپس يادداشتى ديگر از مردى از شبه سپاهيان دار السلطان به دو رسيد كه پس از خواندن كمى * انديشيد و قهرمان خود يحيا را فرا خوانده چيزى به گوش او گفت و او رفت . سپس ابن فرات ، با وعدهء آمدن فردا ، با حاضران بدرود گفت و به خانهء زنانش رفت و حاضران پراكنده شدند . چون من به سوى در اطاق رفتم كارى به يادم آمد كه به من واگذار كرده بود . ناچار برگشتم و بدان پرداختم . ناگاه نازوك كه شمشيرى به كمر و گرزى به دست داشت و پشت سر او يلبق را ديدم كه بر خلاف هميشه خوشرو نمىنمودند و با هر يك پانزده غلام مسلح همراه بودند و چون او را نديدند به اندرون رفتند و او را سر برهنه بيرون آورده ، لب دجله سوار طيار كرده به خانهء نازوك [ 2 ] بردند . همراه او و دو پسرش فضل و حسين و هر كدام از دبيرانش را كه گير آوردند نيز بردند . نازوك و يلبق به سوى مونس مظفر رفته او را آگاه كردند . او به باب شماسيه رفته چنين وانمود كرده بود كه براى گردش رفته است . هلال بن بدر و گروهى از سردارانش نيز به دنبال او رفته بودند . يلبق به خانهء نازوك رفته ، ابن فرات با دو پسرش و كارمندانش را بيرون آورد . نازوك يك عباى قصب [ 3 ] از خانه بيرون آورده بر سر او كه برهنه بود بيفكند . چون ابن فرات مونس را ديد ، از اينكه در دست او است ، خرسندى نشان داد * . پس او را همراه خود در طيار نشانيده به خوش و بش و گاه گلهگزارى پرداخت . ابن فرات او را با عنوان استاذ بخواند ، مونس گفت : امروز مرا به « استاذ » مىخوانى در صورتى كه ديروز مرا ، در زير باران ، به صورت تبعيد به رقه فرستادى و به
--> [ ( 1 - ) ] M : از دبيران نزديك به ابن فرات . ن . ك : خ 5 : 179 پانوشت 2 . [ ( 2 - ) ] M : فرمانده پليس بغداد . خ 5 : 162 . [ ( 3 - ) ] M : قصب نوعى پارچه گرانبها .