أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )
159
تجارب الأمم ( فارسى )
داده بود بگفت . آنگاه بانو [ مادر ] دربارهء حامد گفت : بد نيست كه در اين خانه زندانى و بازپرسى شود تا جانش در امان باشد . مفلح گفت : اگر چنين شود ، ابن فرات نمىتواند كارى انجام دهد ، چون ياوهسرائى بسيار شده [ 1 ] مردم ماليات نمىپردازند . مقتدر به مفلح گفت : درست مىگوئى . پس به او دستور داد كه برو به نصر بگو : حامد را به نزد ابن فرات بفرستد . مفلح نيز رفت . نصر به دلدارى دادن به حامد پرداخته گفت : بايد شما به نزد جناب وزير به روى ، مطمئن باش كه من تو را به خانهء امير مؤمنان باز مىگردانم . حامد از نصر خواهش كرد جامهاى براى او بياورد تا پوشاك ترسايان را از تن بيرون آورد . مفلح نپذيرفته گفت : سرور به من دستور داد كه * با همان پوشاك او را ببرم كه آمده است . پس نصر ميانجى شد و خواهش كرد تا اجازهء تغيير پوشاك داده او را با ابن رنداق پردهدار بفرستاد . مفلح نيز دبير خود را به نزد ابن فرات فرستاده مژده داد كه حامد اينجا است و مقتدر دستور داده است كه او را به وى بسپارند . ابن فرات از آنگاه كه از آمدن حامد به دار السلطان و پنهان شدن دبيرانش آگاه شد ، در نگرانى و دلهره به سر مىبرد . چون پيام مفلح را دريافت كرد ، اندكى آرام گرفته ، نماز ظهر بگزارد و در ديوان بنشست ، ولى كسى جز ابن زنجى نزد او نبود و با سستى به كار مىپرداخت تا آنكه يكى از غلامان خبر داد كه يكى از « طيار [ 2 ] » هاى دولتى بر دجله مىآيد و به آبشخورخانه به خاك نشست . پس دربانان خبر آوردند و ابن رنداق همراه حامد بن عباس به درآمدند . ابن فرات كه او را ديد پرسيد : چرا كارت را رها كرده آمدى ؟ گفت : براى اجراى دستور نامه تو آمدم ! گفت : اگر به دستور من آمدى ، چرا به خانهء من نيامدى ؟ گفت : بىتوفيقى من بود ! حامد پى در پى ابن فرات را با « ك تو » بىلقب وزيرى مىخواند . ابن رنداق نيز يادداشت نصر پردهدار را به ابن فرات داد كه حامد را آورده است ، او يادداشت را به ابن زنجى داده گفت : رسيدش را بنويس ! او بنوشت و ابن رنداق گرفت
--> [ ( 1 - ) ] M : متن : لان الاراجيف قد كثرت . . . [ ( 2 - ) ] M : نوعى قايق نهرپيما بوده است ( خ 5 : 59 پانوشت ) .