أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )

140

تجارب الأمم ( فارسى )

بگيرد و حكم را اجرا كند . او نپذيرفته گفت : مىترسم مردم او را از چنگ من در آورند . پس بر آن شدند كه او با غلامانش و گروهى مانند چاروادار و مهتر ، حلاج را در تاريكى ، بر يكى از استرانشان سوار كرده در ميان گيرند ، و ناشناخته بياورند ، او سفارش كرد كه : گوش به سخن حلاج مده ! هر چند بگويد : « دجله و فرات را به صورت زر ناب براى تو در مىآورم » تو تازيانه را از او * دور مكن ، تا چنان كه گفتم بميرد محمد بن عبد الصمد فرمانده پليس نيز چنان كرده ، حلاج را شبانه به همانگونه كه پنهانى به كنار پل بغداد آوردند ، غلامان حامد نيز ايشان را همراهى مىكردند ، محمد ابن عبد الصمد [ فرمانده پليس ] و پاسدارانش شب را در كنار كلانترى گذراندند . بامدادان سه شنبه شش روز [ 1 ] از ذى قعده مانده ، حلاج را به فراخناى كلانترى آوردند . مردم بسيار و بىشمار گرد آمده بودند . پس به جلاد دستور داد هزار شلاق بر او بزد ولى صداى حلاج در نيامد و پشيمانى ننمود . [ ابو القاسم بن زنجى ] گفت : چون به ششصد تازيانه رسيد ، حلاج به محمد بن عبد الصمد گفت : مرا به نزد خود بخوان كه پندى دارم ، كه براى خليفه ارزش گشودن قسطنطنيه را دارد . او گفت : به من گفته بودند كه تو چنين نويدها يا بيشتر خواهى داد ولى راهى بدان نيست . حلاج خموش بماند تا هزار تازيانه زده شد . پس دست او را بريدند و سپس پايش را و بعد گردنش را زدند و كالبدش به آتش سوختند و سرش را كنار پل آويخته ، سپس به خراسان [ 2 ] فرستادند . ياران حلاج گفتند : آن كس كه زده شد از دشمنان حلاج بود كه نقش و قيافت

--> [ ( 1 - ) ] M . روز 24 و 25 ذى قعده يكى از چهار روز مقدس سال نزد شيعه است كه ميرداماد كتاب الايام الاربعة ( ذ 25 : 302 ش 246 ) را دربارهء آن نگاشت . اين روز بجاى 25 دسامبر نزد مسيحيان روز تولد مسيح نيز هست كه نزد ميترائيستها روز تولد خورشيد باشد . شايد بتوان حدس زد كه اين دو تاريخ در زمانى با هم بوده و از قمرى به شمسى منتقل شده است . [ ( 2 - ) ] M : خراسان مركز گنوسيسم تندرو ايران ، سامانيان و اسماعيليان بود كه فرماندارانش نيز نتوانستند ياران حلاج را به بغداد تحويل دهند - ص 137 ، 9 .