أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )

135

تجارب الأمم ( فارسى )

را نمىتوانيم داد مگر آنكه كارى از او كه موجب قتل باشد براى ما ثابت شود ، نسبت دادن ادعاى خدائى به كسى پذيرفتنى نيست ، مگر خود او بدان خستوان شود كه گفته است ! نخستين كس كه چنين ادعا به حلاج نسبت داد ، مردى از بصره بود . او گفت : من ياران او را مىشناسم كه در شهرستانها پراكنده‌اند و به سوى او مىخوانند و من به دو پيوسته بودم و چون حقه بازى او بر من آشكار شد از او جدا شده و براى نزديك شدن به خدا ، به رسوا كردن او پرداختم . پس ابو على هارون بن عبد العزيز او ارجى دبير انبارى ، به دو پيوست . او كتابى نيز نگاشته ، در آن حقه بازيهاى حلاج و ترفندهاى او را گرد آورده كه در دست مردم بود ، در اين هنگام حلاج در دار السلطان با آسايش نزد نصر پرده‌دار مىزيست ، هر كس مىتوانست از او نزد نصر ديدار كند . حلاج دو نام داشت ، يكى حسين بن منصور ، ديگرى محمد بن احمد فارسى . او نصر [ پرده‌دار ] * را فريفته ، كه ترفندهايش را پذيرفته وابستگان و درباريان را به او خوشبين كرده بود . مقتدر حلاج را به نزد على بن عيسى فرستاد تا از وى بازپرسى كند . چون به مجلس او درآمد ، با درشتى با وى سخن گفت : گويند : حلاج به وى نزديك شده رو در روى او گفت : بس كن ! تند مرو ! و گر نه زمين را بر تو مىگردانم ! و سخنانى از اين دست . على بن عيسى ترسيده از بازپرسى او كناره گرفت . پس او را به نزد حامد بن عباس بردند . دختر سمرى ، دوست حلاج را كه از مدتى پيش به دار السلطان نزد حلاج مىزيست ، به نزد حامد بردند ، تا آگاهىهائى از او به دست آرد ، آنچه ديده و دانسته باز گويد . ابو القاسم [ بن ] زنجى گويد : من در آن نشست بودم كه اين زن به نزد حامد آمد . ابو على احمد بن نصر بازيار [ 1 ] به نمايندگى از ابو القاسم بن حوارى در آن نشست

--> [ ( 1 - ) ] گزارش زندگى او در « معجم الادباء » ى ياقوت 2 : 122 / 5 : 79 آمده است .