أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )

136

تجارب الأمم ( فارسى )

بود تا او نيز آگاه شود . حامد از دختر خواست تا آنچه دربارهء حلاج دانسته باز گويد . او گفت : پدرم سمرى ، مرا به نزد او نهاد و چون پيش او شدم چيزهائى به من بخشود ، پس برخى از آنها را نام برد . ابو القاسم گويد : از چيزها كه اين بانوى خوش زبان و شيرين گفتار و زيبارو گفت ، اينكه حلاج به من گفت : من تو را به همسرى عزيزترين فرزندانم سليمان * كه در نيشابور زندگى مىكند در مىآورم . من دربارهء تو به او سفارش كرده‌ام ، چون به نزد او مىشوى بدان ، هيچگاه شايسته نيست ميان يك زن و شوهر كشاكش و بد زبانى رخ نمايد ، پس اگر از او چيزى ناشايست ديدى ، يك روز را روزه بدار ، و در پايان روز بر بام خانه شو ! و بر اندكى خاكستر و نمك نيم كوبيده بايست ! و با همان روزه را بشكن ! و رو به من دار و آنچه از او بد ديده‌اى به من بازگو ! كه من مىبينم و مىشنوم [ 1 ] ! دختر سمرى گفت : من و دختر حلاج روزى بامدادان از بام خانه به زير مىآمديم . چون در پلهء پائين به جائى رسيديم كه حلاج ما را و ما او را ديديم ، دختر به من گفت : او را سجده كن ! گفتم : مگر براى جز خدا توان سجده كرد ؟ چون حلاج گفتگوى ما را شنيد ، گفت : « آرى ! خدائى در آسمان و خدائى در زمين است . » پس مرا نزديك خوانده ، دست به آستين خود كرده پر از مشك بيرون آورده به من داده ، دوباره به آستين برده همچنان پر مشك بيرون آورده چند بار به من داد و گفت : اين را در عطر دان خود بنه ! كه زن چون به خانهء شوهر رود نياز به عطر دارد . دختر سمرى مىگفت : روزى هنگامى كه در اطاق ، بر بوريا نشسته بود ، مرا بخوانده گفت : در آن گوشه ، بوريا را پس بزن و از آنچه در زير آن است هر چه خواهى بردار ! من به گوشهء اتاق كه اشارت كرده بود رفته بوريا را كنار زده ديدم ، دينارها سراسر اطاق ، بر زمين فرش شده‌اند * كه چشمان مرا خيره كرد . آن زن را در خانهء حامد نگاه داشتند تا حلاج كشته شد .

--> [ ( 1 - ) ] ذهبى در « تاريخ اسلام » مىافزايد : يك شب در جائى نزديك او خفته بودم كه ناگهان بيدار شد و احساس كردم كه به سوى من مىآيد . من ترسيده گفتم : چه مىخواهى ؟ گفت : آمده‌ام ، براى نماز ، بيدارت كنم .