أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )

110

تجارب الأمم ( فارسى )

شدند كه ايشان را به سلطان برساند . او نيز نويد آن را بداد . پس ايشان را بيرون بردند و از همان راه كه آمده بودند به خانهء صاعد بازگشتند ، سپاه نيز به همان گونه با بهترين ساز و برگ و زيباترين پوشاك به درازاى راه بر جا ايستاده بودند . پوشاك اين دو فرستاده دراعه‌هاى ديباى ملكى و يك روپوش بود كه روى آنها قلنسوه [ گونه‌اى كلاه ] ديبا و نوك تيز پوشيده بودند . ابن فرات دربارهء وقت ديدار دو فرستاده و پاسخى كه بايستى به ايشان داده شود ، با مقتدر سخن گفت . پس به سرداران و سربازان و دوستان دستور داد تا سواره به دار السلطان بيايند و از آنجا تا خانهء صاعد با پوشاك شايسته و جنگ افزار در خور كنار راه سواره رده‌بندى كنند * ، پيرامن دار السلطان و راهروها و دالانها ، با مردان و جنگ افزار آراسته شود ، همهء كاخ با فرشها پوشانيده شود ، دستور پيگيرى شد تا همه چيز آماده گرديد . پس دستور داد دو فرستاده را سواره به دار السلطان راهنمائى كردند ، تا در سراسر راه ، انبوه سپاهيان را با پوشاك زيبا و جنگ افزار تماشا كردند ، چون به دار السلطان رسيدند ايشان را از آن راه بردند كه به يكى از آن فراخناها مىرسيد ، پس به راهى برگردانيدند كه به فراخنائى بزرگتر از نخستين رسيد . پرده‌داران ايشان را از يك حياط به حياطى ديگر و از يك راهرو به راهروى ديگر مىبردند ، تا از راه پيمائى خسته شده ، از شكوه آنها خيره ماندند كه همهء آن راهروها پر از غلامان و خدمتگزاران بود ، تا به جايگاه پذيرائى رسيدند ، مقتدر بالله بر تخت پادشاهى نشسته [ 1 ] ، موالى به ترتيب پايگاه هر يك ، بجاى خويش ايستاده ، ابو الحسن بن فرات [ وزير ] نزديك او ، مونس خادم و زير دستانش سمت راست و چپ او ايستاده بودند . چون دو فرستاده در آمدند ، بر زمين بوسه زده بر جائى كه نصر پرده‌دار نشان داد ، ايستادند نامهء فرمانرواى خود را كه خواستار باز خريد اسيران بود ، به دو داده ، انجام آن را خواستار شدند .

--> [ ( 1 - ) ] M . متن : على سرير ملكه .