أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )

391

تجارب الأمم ( فارسى )

رشك مىبردند . يزدگرد نزار را به خود نزديك كرده بود [ 270 ] و اين رشك سنگان را بر نزار برانگيخته بود . نزار چون از اين آگاه شد ، از آن پس ، دل يزدگرد را با سنگان چركين مىداشت و همچنان سخن مىچيد و در نابودىاش مىكوشيد . بارى ، پيوسته يزدگرد را مىجنبانيد تا سرانجام يزدگرد آهنگ كشتن سنگان كرد و اين را براى يكى از زنان خويش كه همدست نزار بود ، بر زبان آورد . زن كس به نزد نزار فرستاد و به وى مژده داد كه يزدگرد كشتن سنگان را در سر نهاده است . اين راز فاش شد و به گوش سنگان نيز رسيد . پس ، سنگان سپاهى گران گرد آورد و آهنگ كاخى كه يزدگرد در آن مىبود كرد . نزار كه از كار سنگان و بسيارى سپاهش آگاه شده بود ، در برابر سنگان پس زد و كارى در يارى يزدگرد نكرد . يزدگرد چون چنين ديد ، بىباره و ستور پا به گريز نهاد ، تا خود را از مرگ برهاند . دو فرسنگ برفت ، تا به آسيابى رسيد . درون شد و خسته و درمانده بنشست . آسيابان كه وى را در آن زيب و فرّ و زلف و جامهء شاهانه ديد فرشى بگسترد و خوردنى نهاد . بخورد و روزى و شبى را در نزد آسيابان بماند . آسيابان از يزدگرد خواست تا او را به نواختى بنوازد . يزدگرد كمر خويش را كه گوهر نشان بود به وى داد . آسيابان نپذيرفت . گفت : - « به جاى كمر به چهار درم خشنودم كه با آن چيزى خورم و نوشابه‌اى بنوشم . يزدگرد گفت : - « سيمى همراه ندارم . » آسيابان همچنان چاپلوسى مىكرد ، تا يزدگرد به خواب رفت . آن گاه تبرى برداشت و بر سر يزدگرد بكوفت و وى را بكشت . سپس ، از جامه و زيور هر چه به برداشت از تنش در آورد و پيكر بىجان‌اش را به رود افكند . چنان كه شكمش را بشكافته بود و از شاخه‌هاى گز كه در كنارهء رود رسته بود ، در شكم‌اش كرده بود ، تا در همان جا كه افكنداش ، همچنان بماند و آب به جاى ديگرش نبرد ، كه مبادا شناخته شود و كسانى در جست و جوى او ، و در پى جامه و زيور ربوده‌اش بر آيند ، و خود از آن جا بگريخت . كشته شدن يزدگرد به گوش مطران مرو رسيد . وى ايليا نام داشت و از مردم اهواز بود . بارى ، ترسايان پيرامون خويش را گرد كرد و به آنان گفت : - « شاه پارسيان كشته شده است . وى پور شهريار پور خسرو بوده است ، پسر شيرين ، آن بانوى ديندار كه نيكىاش را كه با مردم خويش مىكرده است ، همگان دانيد .