أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )

375

تجارب الأمم ( فارسى )

- « اگر بو موسى جوانى را جانشين خويش كرده ، اين جوان مردى جا افتاده را به جانشينى خويش برگزيده است . » سپس زياد را پيش خواند و به وى گفت : - « به جانشين‌ات نامه‌اى بنويس و آن چه را كه بايد به كار بندد به وى باز گو . » پس ، زياد نامه‌اى به جانشين بنوشت و آن را به عمر داد . عمر در آن نامه نگريست و آن گاه گفت : - « دوباره بنويس . » زياد نامه‌اى ديگر نوشت و باز عمر گفت : - « بار ديگر بنويس . » و زياد سه باره نوشت و آن گاه عمر گفت : - « زياد در همان نامهء نخست نيز ، آن چه را كه مىخواسته‌ام نوشته بوده است . ليك گمان بردم كه در آن انديشه‌اى كرده است . در نامهء دوم نيز چنان نوشت كه من مىخواستم ، ليك خوش نداشتم كه اين را به وى بگويم و گرفتار خود پسندى گردد . پس ، او را فرو داشتم تا هم بدين خوى نابود نشود . » روزى عمر پيام خويش را مىگفت و يكى از دبيران كه در برابرش نشسته بود مىنوشت . زياد نيز در آن جا بود . عمر چيزى گفت و دبير چيزى ديگر نوشت : پس زياد به عمر گفت : « تو چيزى مىگويى و وى چيزى ديگر مىنويسد . » [ 260 ] عمر گفت : « من اين را دانستم . » زياد گفت : « به جنبش دهان تو و كشش دست و خامه‌اش نگريستم ، ديدم كه چرخش انگشتانش نه آن است كه تو لبان را بدان جنبانيده‌اى . » و عمر را اين سخن زياد خوش آمد روزى ديگر به زياد گفت : - « اى زياد ، آيا نامه‌اى را كه در بر كنارى تو از دبير بو موسى نوشته‌ام ، با خود به نزد بو موسى خواهى برد ؟ » زياد گفت : « آرى اى امير مؤمنان ، ليك از ناتوانى ، يا از نادرستى ؟ »