أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )

364

تجارب الأمم ( فارسى )

مىجنگيدند . هر كه سربها نمىپرداخت به جنگ مىرفت و گزيت آن سال از وى برداشته مىشد . سپس ، سراقه ، بكير عبد الله ، و حبيب مسلمه ، و حذيفه اسد ، و سلمان ربيعه را به كوهستانهاى پيرامون ارمنستان فرستاد ، و بكير را به مغان [ 1 ] ، و حبيب را به تفليس و حذيفه را به كوهستان آلان ، و سلمان را به سويى ديگر گسيل كرد و خبر آن پيروزى و گسيل كردن اينان را به عمر خطّاب نوشت و عمر كار را بزرگ داشت و نمىپنداشت كه بىهيچ رنج و مايه‌اى چنان پيشرفتى به دست آيد . چون كار اسلام در آن مرز و بوم استوار شد . و شيرينى دادگرى اسلام را چشيدند ، سراقه بمرد و پيش از مردن ، عبد الرحمن ربيعه را جانشين خويش كرد . عمر ، عبد الرحمن را بر رخنه‌گاههاى دربند بر جاى داشت و او را به آهنگ توران و آن سامان فرستاد . عبد الرحمان با سپاه خويش راهى شد و از دربند بگذشت . شهر براز به وى گفت : « چه در سر دارى ؟ » گفت : « آهنگ بلنجر دارم » شهر براز گفت : « ما به همين خشنوديم كه ما را هم در مرز دربند آسوده گذارند . » گفت : « ليك ما بدان خشنود نباشيم . بر آنيم كه هم در سرزمين‌شان بر آنان تاخت بريم . با ما كسانى آمده‌اند كه اگر اميرمان دستور دهد ، به پايمرديشان تا روم پيش خواهم رفت . » شهر براز پرسيد : « ايشان كيان‌اند ؟ » گفت : « كسانىاند كه از ياران پيمبر بوده‌اند . با پندارى نيك به اين دين گرويده‌اند . به روزگار نادانى آزرمين و بزرگوار بوده‌اند و آزرم‌شان و بزرگوارىشان در اسلام افزون شده است . همواره كارگزار اسلام مانده‌اند و پيروزى همچنان با ايشان است . تا چيزىشان دگرگون كند ، يا كسانىشان از اين منش بگردانند . » چنين بود كه عبد الرحمن بلنجر را بگشود . اين در زمان عمر خطاب بود . در آن تاخت ، هيچ زنى بيوه نشد و هيچ كودكى بىپدر نماند . سواران‌اش تا بيضاء ، دويست فرسنگ در آن سوى بلنجر ، پيش تاختند . وى از آن پس نيز به جنگ رفت و باز هيچ

--> [ ( 1 ) ] در متن : موقان كه همان موغان يا مغان است .