أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )
354
تجارب الأمم ( فارسى )
خشم آرند و به نبرد وادارند ، هر گاه به خشم آيند و با سواران ما در آميزند ، به راستى برون آيند و به سوى ما كشيده شوند . تا امروز چنين شيوهاى را به كار نبستهايم . چون به ما رسند ، به شكستمان آز بندند و فرجام را جز پيروزيشان نبينند و اين چنين ، بيرون آيند و در جنگ بكوشند و بكوشيم ، تا خدا در ميان ما خود چه داورى كند . » پس ، نعمان ، عمرو را كه سالار سواران بود بر اين كار بگمارد و عمر و چنان كرد كه به وى دستور داده بودند و اين چنين ، جنگ را كه پارسيان از آن خوددارى مىكردهاند ، درگيرانيد . همين كه پارسيان به نبرد بيرون آمدند ، نعمان اندك اندك پس نشست . پارسيان به آز افتادند و پيش رفتند . به راستى همان كردند كه طليحه پيش بينى كرده بود . بانگ بر آوردند : - « هى . . هى . . » كه جز نگهبانان گذرگاهها ، همگى به جنگ بيرون شدند . از انبوهى ، بر سر و كول هم بالا مىرفتند . [ 245 ] تا قعقاع به سوى ياران بازگشت و پارسيان از پناهگاهشان كم كم دور ماندند . چنان كه نعمان مقرّن و ياراناش همچنان بر آرايش خويش بودهاند . در يك روز آدينه ، و در آغاز روز بود كه نعمان سفارش خويش را با ياران بگفت كه : - « اگر من كشته شوم فلان و اگر فلان كشته شود به همان ، كار جنگ را به دست گيرد . » و فرمودشان كه از آن جا به جايى نروند و جنگ در نيندازند ، تا وى فرمان دهد . ياران دستور او را به جاى آوردند و از جاى نرفتند . پارسيان تيراندازى مىكردند و ياران نعمان ، خود را با سپرهاى چرمين از آسيب تير نگاه مىداشتند . با اين همه ، بسيارىشان زخم خوردند و از زخم پيكان مىناليدند . به نعمان گفتند : - « نمىبينى كه به چه روز افتادهايم ؟ فرمان ده تا بر آنان تاخت بريم . » نعمان گفت : « آهسته آهسته . » بارها به وى همين سخن را گفتند و همين پاسخ را شنيدند . مغيره گفت : « اگر كار به دست من مىبود ، مىدانستم چه كنم . » نعمان گفت : « آهسته ، تو نيز سالار بودهاى و نيكو مىجنگيدهاى . خدا ما و تو را هرگز وا نمىگذارد . ما در درنگ همان را مىجوييم كه تو در شتاب مىجويى . » نعمان زمانى را چشم مىداشت كه پيمبر آن را بيش از هر زمان ديگر دوست مىداشته است : زمان گرايش آفتاب در نيمروز . چون آن زمان نزديك شد ، نعمان در ميان سپاه به راه