أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )

320

تجارب الأمم ( فارسى )

پرواى چيزى نداشتند . گفتى كه بر زمين خشك روند و سخن گويند . بارى ، ناگهان تاخت بردند و بر سر پارسيان ريختند . تا به خود بجنبند ، خواسته‌هاشان را همه تاراج كردند . هنگامى كه در بهرسير فرود آمدند ، يزدگرد خانگيان را و با ايشان ، هر چيز با ارزش و سبك را به حلوان [ 1 ] پيش فرستاده بود . سعد آگاه شده بود . يكى از پارسيان به وى گزارش كرده بود كه : [ 219 ] - « چه را چشم مىدارى ؟ اگر سه روز بگذرد ، از خواسته‌هاى خسرو ، و خاندان وى ، چيزى در تيسپون نماند . » همين بود كه سعد را برانگيخت و بر آن داشت تا كارى كند كه كرده بود . همبستهء سعد ، به هنگام گذشتن از دجله ، سلمان پارسى بود . وى پيك تازيان بود . ترزبان بود . سخن پارسى را تازى ، و سخن تازى را پارسى مىكرد . گويند : آن سواران همگى از آب بگذشتند . چنان كه دجله از ايشان سياه شده بود . كسى غرق نشد . ابزارى از دست نرفت . جز كاسهء مردى كه با بندى فرسوده به وى بسته بود ، كه بند پاره شد و كاسه در آب افتاد و سپس ، مردى كه در پايين‌تر بود ، آن را با نيزه از آب بگرفت و به اردو آورد و به ياران بنمود و سرانجام ، به آن كه زان او بود رسيد . نيز در آن روز ، مردى از بارق كه غرقده‌اش مىخواندند ، از اسب سرخ خود بيفتاد . ياران ، اسب را ديدند كه زين نداشت . آب از يالش مىچكيد و مرد بر آب بود . پس ، قعقاع افسار اسب را سوى مرد كشيد و دستش بگرفت و از آب كشيدش و به آن سو بگذرانيدش . مرد بارقى كه خود از دليران بود . به قعقاع گفت : - « آيا خواهران از زادن همانند تو ناتوان مانده‌اند ؟ » اين سخن را بدان گفته بود كه قعقاع را در ميان بارقيان پيوند خالويى بوده است . سپاهيان پارسى همچنان بر كنارهء دجله مىجنگيدند كه يكى بيامد و به آنان گفت : - « بر سر چه مىجنگيد ؟ چرا خود را به كشتن مىدهيد ؟ در مداين كسى نمانده است . »

--> [ ( 1 ) ] حلوان : شهرى در مرز سواد و كوهستان [ جبال ] . در عراق ، پس از بصره و كوفه و واسط ، از حلوان بزرگتر نبود . ( مراصد الاطلاع ) .