أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )

294

تجارب الأمم ( فارسى )

و وى بر آن دمر بود . به رو افتاده بود و از كوشك [ 1 ] به سپاه و كار جنگ مىنگريست و فرمان‌هاى خود را در نامه‌ها مىنوشت و براى خالد بن عرفطه مىفرستاد . صف در سوى جايگاه بود . گروهى از سران سپاه كار سعد را نكوهيدند [ 200 ] و از كردار خالد برآشفتند . سعد آهنگ ايشان كرد و به آنان دشنام گفت . ليك سرانجام به سخن ايستاد و پوزش خواست تا خوشنود شدند . سران را گفت تا با سپاه زيردست سخن گويند . سخن گفتند و يك ديگر را به جنگ واداشتند و سفارش‌ها كردند . ايرانيان نيز با هم پيمان كارزار بستند و به يك ديگر سفارش كردند . بخشى از سپاه در زنجيرها به هم پيوستند . زنجيريان سى هزار و همگى سپاه ايران يك صد و بيست هزار بود كه سى پيل با خود داشتند و جنگجويان بر آنها سوار بودند . پيل‌هاى ديگرى نيز بود كه شاهان بر آنها بودند و بى آن كه بجنگند ايستاده بودند . سعد گفت تا سورهء جهاد بخوانند و گفت : - « من تكبير مىگويم . همين كه تكبير نخست را بشنيديد بندهاى پاى افزارها را استوار ببنديد . هر گاه تكبير دوم گويم آماده باشيد و چون سومين تكبير را گفتم دندان‌ها بر هم بفشريد و تاخت آريد . » قاريان چون از كار خواندن بپرداختند ، سعد تكبير گفت و سپاه تكبير گفت . آن گاه دومين تكبير را گفت و سپاهيان آماده شدند و چون سومين تكبير را از وى بشنيدند دلاوران پيش آمدند و جنگ را درگيرانيدند . از آن سوى ، از ايرانيان نيز هماوردان بيرون آمدند و دو سپاه شمشير و نيزه را در يك ديگر به كار گرفتند . هرمز به سوى غالب بن عبد الله تاخت برد . هرمز از شاهان در بند بود و تاج داشت . غالب ، وى را اسير كرد و به نزد سعد آورد . چون به درون‌اش بردند ، غالب خود به كارزار بازگشت . سپاه تكبير چهارم را گوش مىداشت كه مهتر پيادگان بنى نهد بايستاد و گفت : - « اى بنى نهد ، شما را بنى نهد از آن ناميدند كه به جاى آريد [ 2 ] و بجنگيد . » آن گاه ، سعد خالد عرفطه را به سوى وى فرستاد كه :

--> [ ( 1 ) ] در متن : مشرف على الناس من القصر . [ ( 2 ) ] نهد : از معانى نهد يكى جنگيدن و به جنگ شتافتن است .