أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )
262
تجارب الأمم ( فارسى )
آن مىگذرند . » خالد را از اين كه سپاه اسلام را به خطر افكند ، بازداشتند . خالد بر آن شد كه از همين راه رود . ليك يارى او را كس نپذيرفت ، جز رافع عميره كه هر چند سخت بيمناك بود همراهى وى را بپذيرفت . آن گاه خالد به سخن ايستاد و به آنان گفت : - « از راه راست مگراييد و باورتان سست نشود . بدانيد كه روزى را هم در خور پندار دهند و پاداش را هم در خور كردارى كه در نزد خدا پسانداز كنيم . » پس تنى چند يارى وى را پذيرفتند . به وى گفتند : - « تو مردى باشى كه كارها بر تو هموار است . پس ، هر چه خواهى همان كن . » با وى همداستان شدند و نيت كردند كه كار را براى خدا كنند و مزد از او خواهند . » سپس رافع به آنان گفت : - « براى بيابانى كه در آن تا پنج روز به آب نرسيد آب برداريد و در راه فقط لب به آب زنيد . » پس ، سرداران ، شتران سالخورده و پير را چندان كه نياز بود ، تشنه نگاه داشتند . سپس ، به آنها آب دادند و پياپى بنوشانيدندشان و آن گاه گوشها و دهانهاشان را ببستند و از پس آزادشان نهادند . [ 1 ] آن گاه ، در قراقر بر اسبان نشستند و از راه بيابان به سوى سوى كه در سوى ديگر بيابان بود و به شام مىرسيد ، راهى شدند . چون يك روز برفتند ، ده شتر از آن شتران را شكم بدريدند و آبى را كه در شكمبه داشتند ، با شيرى كه بود ، در هم بياميختند و به اسبان نوشانيدند . خود نيز لبى از آن تر كردند . تا چهار روز كارشان همين بود و چون در سوى فرود آمدند و از آسيب آفتاب بيمناك شدند ، خالد به رافع بانگ زد ، - « رافع ، تازه چه دارى ؟ » رافع گفت : « خبر خوش . تشنگى سرآمده است . به آب رسيدهايد . » به آنان دل مىداد كه از پاى نيفتند . هر چند خود نيز سرگردان بود . چشماش به هم
--> [ ( 1 ) ] در اصل : و خلّوا أدبارها . معنى به درستى روشن نيست . علاوه بر معنى « تخليه » ممكن است از ريشهء « الخلى » باشد كه به معنى علف و سبزه است . در دبر شتر ، علف به چه كار مىآمد ؟ آيا آن را نيز با علف بسته بودند ! ( به قرينهء كارهاى ديگرى كه با شتران كردند . ) در طبرى و لسان العرب و مراجع ديگر توضيحى نيافتم .