أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )

263

تجارب الأمم ( فارسى )

خورده بود و آسيب ديده بود . سپس گفت : « اى مردم به آن دو نشانه بنگريد كه به پستان مىمانند . » پيش آنها رفتند و گفتند : « دو نشانهء راه‌اند . » بر آن دو بايستاد و گفت : « به چپ و راست رويد تا خاربنى بيابيد كه به مرد نشسته مىماند . » گفتند : « چيزى نمىبينيم . » گفت : « دريغا ، نابود شده‌ايد و من نيز با شما نابود شده‌ام . مىگويم كه بنگريد . » خوب نگريستند و ريشهء خاربنى ديدند . گفتند : - « ريشه‌اى است . درختى نمىبينيم . » گفت : « هر جا را كه خود مىخواهيد بكنيد . » [ 177 ] كندوكاو كردند . نخست به نمى و سپس به آبكى و سرانجام به آبى فراوان و گوارا رسيدند . رافع رو به خالد گفت : - « سردار ، از سى سال پيش تاكنون چنين آبى نديده‌ام . تنها يك بار ديدم و آن هنگامى بود كه كودك بودم و همراه پدرم بودم . » آن گاه خالد از سوى به آبگاه مضيّح بهراء [ 1 ] گراييد . مردم آن جا سرگرم و بىخبر بودند . به گرد پياله‌اى بزرگ به ميخوارى نشسته بودند و خنياگرشان چنين مىخواند : هان ، پيش از رسيدن لشكر بو بكر به من مىدهيد . بسا كه مرگ نزديك است و ما نمىدانيم . گمان برم كه سواران اسلام و خالد ، شبانگاه ، پيش از سپيده دم ، از بشر [ 2 ] سر رسند . آيا ، پيش از آن كه بجنگيد ، و پيش از آن كه دوشيزگان رسيده از پرده‌ها برون افتند ؟ از اين جا نمىتوانيد كوچيد ؟

--> [ ( 1 ) ] مضيّح بهراء : آبگاهى است در شام . [ ( 2 ) ] بشر : نام جايى است .