أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )

211

تجارب الأمم ( فارسى )

- « بسا بنده كه چنين گفته است و كارش به نابودى كشيده . » [ خسرو پرويز ، نعمان را فرا خواند و نعمان ساز جنگ برداشت ] اين سخن به همه جا پراكنده شد و به گوش نعمان نيز رسيد . خسرو چند ماهى خاموش ماند و كارى نكرد . نعمان خويشتن را آماده مىساخت و چشم مىداشت تا نامهء خسرو به وى رسيد كه : - « بيا ، كه خسرو را با تو كارى است . » نعمان ، پس از دريافت اين نامه به راه افتاد و ساز و برگ جنگ نيز چندان كه توانست با خود برداشت . برفت تا به دو كوه طى رسيد . فرعه دختر سعد پور حارثهء لأم زن او بود و از وى پسرى داشت . زينب دختر حارثه نيز در خانهء او بود . از اين رو ، نعمان آهنگ تيرهء طى كرد . تا مگر وى را بپذيرند و در پناه خويش گيرند . نپذيرفتند . گفتند : - « اگر با ما پيوند نمىداشتى با تو مىجنگيديم . از دشمنى با خسرو چه سودى توانيم برد ؟ » [ 134 ] پس بيامد و كس او را نمىپذيرفت . تا سرانجام در ذو قار [ 1 ] پنهانى در كوى شيبانيان فرود آمد و به ديدار هانى قبيصه پور هانى مسعود كه بزرگى نيرومند بود برفت . خسرو ، ابلّه را به قيس مسعود داده بود . از اين رو ، نعمان خوش نمىداشت كه خانگيان خود را به وى بسپرد . ليك مىدانست كه هانى در برابر دشمن وى چون دشمن خويش خواهد ايستاد . پس جنگ افزار خويش را به وى سپرد و خود به سوى خسرو به راه افتاد . بر پل ساباط بود كه زيد عدى را بديد . زيد به وى گفت : - « نعمانك ، خود را برهان . » نعمان گفت : « كار ، كار تو است . سوگند كه اگر رهايى يابم ، دانم كه با تو چه كنم [ 2 ] . » زيد به وى گفت : « برو نعمانك ، براى تو ، در نزد خسرو پاى بندى نهاده‌ام كه اسب جوان چالاك هم از جاى نتواند كند . » چون خسرو بدانست كه نعمان بر در است ، كس فرستاد و او را در بند كرد و به خانقين

--> [ ( 1 ) ] ذو قار : آبگاه بكر وايل در نزديكى كوفه . ( مراصد الاطلاع ) . [ ( 2 ) ] در طبرى ( 2 : 1028 ) : با تو آن كنم كه با پدرت كردم .