أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )

206

تجارب الأمم ( فارسى )

- « هم‌اكنون خويشتن را از دست وى آسوده ساز . » نعمان سر باز زد و آن پيك بيامد . عدى از پيش به وى پاره [ رشوه ] داده بود و گفته بود كه نخست پيش عدى به زندان رود و ببيند كه عدى خود چه دستورى دهد . وى به زندان به نزد عدى رفت و به وى گفت : - « براى رهايى تو آمده‌ام ، در نزد تو چه دارم ؟ » گفت : « هر چه بخواهى . » و او را نويدها داد و از وى بخواست كه از پيش او نرود و گفت : - « نامه را به من ده تا خود به نزد نعمان فرستم ، كه چون از پيش من به روى تو را بكشند . پيك گفت : - « بايد خود به نزد نعمان روم و نامه را هم به دست خود به وى دهم . » در اين ميان يكى به نزد نعمان رفت و به وى گفت : - « پيك خسرو در زندان به نزد عدى رفته است و او را با خود خواهد برد . اگر عدى را ببرد ، ما همه را خواهد كشت ، نه تو و نه هيچ كس ديگر جان به در نخواهيد برد . » پس ، نعمان دشمنان عدى را به زندان فرستاد و او را در بستر خويش بپيچانيدند و خفه كردند و به خاك سپردند . پيك خسرو پرويز نامه را به نزد نعمان برد و نعمان نامه را بخواند و گفت : - « آرى ، فرمان بردارم و پاس او مىدارم . » سپس نعمان چهار هزار مثقال و يك كنيز براى پيك فرستاد و به وى پيام داد كه : - « چون بامداد شود به زندان برو و عدى را خود ، بيرون آر . » [ 130 ] فرداى آن روز ، پيك بر نشست و به زندان رفت . نگهبان به وى گفت : - « چند روز است كه عدى مرده است . از نعمان بيم داشتيم و آن دليرىمان نبود كه او را از مرگ عدى بياگاهانيم . چه ، مىدانستيم مرگ عدى خوشايند شاه نعمان نباشد . » پيك خسرو به نزد نعمان بازگشت و به نعمان گفت : - « من نخست كه به نزد عدى رفته بودم وى زنده بوده است . » نعمان گفت : - « - « شاهنشاه ، تو را به نزد من فرستد و تو پيش از آن كه به نزد من آيى به نزد عدى مىروى ؟ دروغ مىگويى ، پاره خواسته‌اى و پليدى كرده‌اى . »