أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )
204
تجارب الأمم ( فارسى )
عدى زيد كه به درگاه خسرو پرويز بود ، بار خواست و خسرو به وى بار داد و راهى شد . چون به نزد نعمان رسيد ، نعمان به روى وى ننگريست و بى درنگ او را به زندان افكند . چنان كه كس پيش وى نتوانست رفت . پس سرودن آغاز كرد و سرودههاى خويش به نزد نعمان مىفرستاد . نخستين چامهاى كه در زندان سرود اين بود : [ 128 ] اى كاش ، از كار شاه آگاه مىبودم و كار او را از پرسش پياپى توانى دانست . عدى زيد در زندان چامههاى بسيار سرود . آن چه مىسرود به نعمان مىرسيد و بر او مىخواندند و نعمان از كارى كه دربارهء وى كرد پشيمان مىشد و مىدانست كه در كار او نيرنگ زدهاند . به وى پيام مىداد و اميد و نويد مىبخشيد . ليك بيم از آن داشت كه اگر آزادش كند به زيان او دست به كارى زند . پس ، چون در زندان بسيار بماند و از آن همه سرودن و ناليدن به درگاه نعمان خسته شد ، سرودى كه مهر نعمان را بدان بر مىانگيخت ، يا از نيرنگى كه در كار او زدهاند ، آگاهاش مىكرد ، يا مرگ را به ياد او مىآورد و از مردن گذشتگان مىگفت ، آن گاه اين چامه را براى برادرش ابىّ كه به درگاه خسرو پرويز بود سرود و براى وى فرستاد : به برادرم ابىّ ، گرچه از من بس دور است ، بگوييد ، - و آيا مرد را ، آن چه دانسته است ، سودى بخشد ؟ - بگوييد كه برادرت ، اين دل آزرده ، كه به روز آسودگىاش پشت به وى گرم مىداشتى ، اينك به نزد شاهى در بند آهنين است ، چه سزاوار باشد ، چه ، ستم بر او رفته باشد ، تو را هرگز چون آن مادر شير دهى نشناسم كه ، اگر مكندهاى نيابد ، پستان هم به دست خويش دوشد ، بيا ، به سرزمينات بيا ، كه اگر بيايى ، بخوابى و خواب خوش نبينى .