أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )
187
تجارب الأمم ( فارسى )
او بخواهند كه در كار وى سخت نگيرد . بزرگان به ديدار او رفتند و با وى سخن گفتند . ليك ، مرد نپذيرفت . از او درخواستند كه پس ، در كيفر دادن اسب درنگ كند تا آنان با هرمز سخن گويند . مرد دستور داد ، تا دست بداشتند و بزرگان به نزد هرمز رفتند و به وى گفتند : - « اسبى كه در كشتزار افتاده چموش است و بى درنگ او را از كشت باز داشتهاند . » و از هرمز درخواستند تا بفرمايد كه دست از بريدن گوش و دم اسب بدارند كه اين بد شگون باشد . هرمز نپذيرفت و فرمود تا گوشها و دم اسب را ببريدند و از خسرو نيز چون ديگران تاوان گرفتند و آن گاه از آن جا بكوچيد . نيز ، هنگام بارورى تاك بود . به سوى بلاشآباد [ 1 ] تيسپون برنشسته بود . راه از كنار بوستانها و تاكستانها مىگذشت . از مهتران ، يكى به تاكستانى سركشيد . خوشههاى غوره را آويزان ديد . خوشهاى چند بچيد و به بردهء خود داد و به وى گفت : - « اين غوره را به خانه بر و با گوشت بپز و از آن خورشى بساز كه در اين هنگام سودمند است . » ليك ، نگهبان تاكستان سر رسيد و با وى درآويخت و فرياد كشيد . ترس آن مهتر از كيفر هرمز چندان بود كه كمربند زركوب خويش را از ميان بگشود و به جاى خوشهاى چند كه از تاك او چيده بود به وى داد تا مگر از كيفر هرمز برهد . چنان مىديد كه نگهبان اگر كمربند از او بستاند و رهايش كند پاسى است كه بر وى نهاده است . دادگرى و لگام دارى و شكوه هرمز چنين بوده است . وى هميشه بر دشمنان چيره و پيروز بود . به هر چه دست مىيازيد به كام او و از آن او مىشد . فرهيخته و بخرد و هوشمند بود ، جز خويى كه از دائيان تورانى خويش داشته كه نژادگان و بزرگزادگان و دانشوران را از خود دور مىكرده است . گويند كه وى سيزده هزار و شش صد تن را بكشت . رايى از او نشناسيم ، جز اين كه با فرودستان مهربان بود [ 116 ] و در كارشان مىانديشيد . هرمز انبوهى از مهتران را به زندان كرد و بسيارى را از پايههاشان فرو انداخت و پاس اسواران را نداشت . از اينرو ، بزرگان با وى بد دل شدند و اين ، بر آن چه با بهرام چوبين كرده بود ، كه بازش خواهيم گفت ، افزوده شد و مايهء نابودى وى گرديد .
--> [ ( 1 ) ] همان ساباط مداين است . روستايى بود در تيسپون كه بلاش ( ولاش ) اشكانى آن را ساخته بود .