أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )
157
تجارب الأمم ( فارسى )
خويش بهر كند . ليك مردم بر يك ديگر ستم كردهاند . » و مىگفتند : « ما خواستهء توانگران را براى مستمندان باز مىستانيم و از دارايان گرفته به تنگدستان مىدهيم . هر كه را دارايى و خوردنى و زنان و كالاها فزون بر ديگران باشد در داشتن آن از ديگران سزاوارتر نباشد . » فروپايگان گزك يافتند و از آن سود جستند . از مزدك و ياران وى پشتيبانى كردند ، تا سرانجام كارشان بالا گرفت . فرجام آن شد كه مزدكيان به خانهء مردم اندر مىشدند و دارايى و زنانشان را از چنگشان به در مىآوردند و كسان را ياراى سرباز زدن نبوده است . آن چه بر نيروشان مىافزود آن بود كه شاه نيز راىشان را پذيرفته و به آنان پيوسته بود . چنان كه چيزى نگذشت كه فرزند ، پدر خويش را و پدر ، فرزند خويش را از بيگانه باز نمىشناخت و كس را چيزى نمانده بود كه در فراخى زيد . مزدكيان كوات را به جايى برده بودند كه جز ايشان ، دست كس به وى نمىرسيد . پارسيان كه كشوردارى او را تباه ديده بودند همداستان شدند و برادرش جاماسپ پور پيروز را به جاى وى به پادشاهى برداشتند . نيز برخى گفتهاند كه اين مزدكيان بودهاند كه جاماسپ را بر تخت نشانيدند تا شهريار هم از سوى ايشان باشد و كس بر ايشان هيچ پاس ننهد . سخن از ترفندى كه خواهر كوات زد و برادر را از زندان برون آورد خواهر كوات به زندانى كه برادرش در آن دربند بود برفت و بكوشيد تا مگر به درون زندان و پيش برادر راه يابد . ليك زندانبانى كه استوارش مىداشتند و بر كوات گمارده بودند خواهر كوات را بازداشت . به وى به چشم آز نگريست ، به آز افتاد تا بدين گزك از وى كام گيرد . خواهر كوات به وى گفت كه هر چه بخواهد وى آماده است . پس زندانبان بگذاشت به درون زندان شود و روزى را در كنار برادر بگذرانيد . سپس دستور داد تا كوات را در زيراندازى بپيچيدند [ 91 ] و بر دوش جوان پرزور و نيرومندى كه با وى در زندان بود نهادند . هنگامى كه جوان از كنار آن زندانبان مىگذشت زندانبان از بارى كه جوان بر دوش مىكشيد پرسيد . جوان درماند و آشفته شد . ليك خواهر كوات برسيد و به وى گفت كه زيراندازى است كه در خون ريزش زنانه در زير خود افكنده است و اينك مىرود كه خود و زيرانداز را بشويد و باز گردد . زندانبان باور كرد و به زيرانداز نزديك نشد . از آنجا كه در آيينشان پليد بود بدان دستنيازيد و جوان را با كوات كه بر دوش او