محمد مهدى ملايرى
192
تاريخ و فرهنگ ايران ( فارسى )
هم پيوسته مىنگاشت و آن را نزد شاه مىبرد و شاه مهر بر آن مىنهاد و دستور اجرا مىداد ، اين كار تا زمان خسرو پرويز بر همين منوال جريان داشت ولى اين شاه كه از بوى پوستها آزرده مىشد دستور داد تا آن پوستها را تا وقتى كه با زعفران زردگون نكرده و با گلاب خوشبو نساختهاند نزد او نبرند . و همچنين نامههاى ديگرى هم كه بر پوست مىنويسند همه را به زعفران آغشته كنند و از آن زمان دبيران چنين كردند . « 1 » و ابن مقفع نيز در نامهاى كه به حضور صالح برده بود از همين آئين پيروى كرده بود . پايان كار صالح در سال يكصد و دو هجرى كه يزيد پسر عبد الملك خليفهء اموى برادر خود مسلمه را كه تا آن تاريخ امارت تمام عراق و خراسان را داشت از امارت عراق برداشت و آن را به عمر بن هبيره داد ، عمر كه از حضور صالح در مركز خلافت نگران بود درصدد برآمد تا او را به نيرنگى از ميان بردارد . نگرانى عمر به اين سبب بود كه صالح به تمام جزئيات ديوان خراج عراق و دخل و خرج آنجا وقوف كامل داشت و با بودن او در نزد يزيد دست عمر براى حسابسازى و حيف و ميل كردن اموال ديوان و ساير امورى كه معمولا واليان با استفاده از جهل فرمانروايان بدان دست مىزدند بسته بود ، بدين جهت از دبير خود كه نام او را عبدة العنبرى نوشتهاند پرسيد كه آيا راهى براى گرفتار ساختن صالح هست ؟ عبده گفت من راهى براى اين كار نمىشناسم مگر اينكه بخواهى از راه ستم و تهمت ناروا بر او دستيابى . عمر گفت و اين چگونه تواند بود ؟ گفت : صالح مبلغ ششصد هزار درهم به يزيد بن مهلب ( يكى از اميران سابق عراق ) پرداخته و رسيد نگرفته ، و از اين راه مىتوان او را به اختلاس مال ديوان متهم نمود . ابن هبيره هم به يزيد نامه كرد كه وجود صالح در اينجا مورد حاجت است و اگر امير المؤمنين
--> ( 1 ) . بلاذرى ، فتوح ، ص 570 .