محمد مهدى ملايرى
193
تاريخ و فرهنگ ايران ( فارسى )
مقتضى بداند او را به اينجا بفرستد . يزيد صالح را خواست و او را از نامهء ابن هبيره آگاه ساخت . صالح گفت به خدا سوگند كه او براى حسابهاى خود به من نيازى ندارد زيرا من ديوان عراق را در حالى ترك كردم كه اگر آدمى گنگ و لال هم بر آن بگمارند به خوبى از آن سر در مىآورد . ولى يزيد نپذيرفت و صالح را نزد ابن هبيره « 1 » فرستاد و چون نزد او رسيد دستور داد تا او را گرفته به زندان افكنند و به شكنجه او پرداخت . نوشتهاند كه چون او را هر نوع شكنجه مىكردند صالح مىگفت اين قصاص است زيرا خود من هم ديگران را اين نوع شكنجه كردهام تا اينكه او را به نوعى شكنجه كه آن را فزاريّه مىگفتند و اياس بن معاويه ابن هبيره را بدان راهنمايى كرده بود شكنجه كردند صالح گفت ولى من هيچكس را به اين نوع شكنجه نكردهام . و چون ابن هبيره بر شكنجهء صالح سخت گرفت سه تن از ياران او ( جبلة بن عبد الرحمن و جبهان بن محرز و نعمان سكسكى ) به ضمانت او برخاستند . دبير ديوان گفت بدهى او را تا قبل از شام حاضر كنيد تا او را آزاد كنيم و چون آنها به دنبال تهيه مال رفتند دبير نزد ابن هبيره رفت و او را از آنچه گذشته بود آگاه ساخت و تا قبل از شام هم براى ديدار آن سه نفر بيرون نيامد و چون شب به سر آمد صبحگاهان صالح را در زندان مرده يافتند . « 2 » صالح بن عبد الرحمن را پسرى هم بوده كه ظاهرا زيردست خود او كار مىكرده از اين پسر جز اشارهء مختصرى در كتاب الوزراء و الكتاب يافت نشد و
--> ( 1 ) . ابن اثير - الكامل ، ج 4 ص 181 - اين ابن هبيره همان است كه به امام اعظم ابو حنيفه نعمان بن ثابت تكليف كرد قضاء كوفه را از سوى او به عهده گيرد و چون ابو حنيفه امتناع كرد دستور داد تا او را روزى ده تازيانه بزنند تا به اين كار تن در دهد و بدين ترتيب به او يكصد و ده تازيانه زدند و چون باز هم نپذيرفت او را رها كردند ، گويند وقتى امام حنبل را به دستور مأمون در بغداد تازيانه مىزدند او به ياد همان مصيبت كه بر ابو حنيفه وارد شده بود پيوسته بر او رحمت مىفرستاد ( تاريخ بغداد ، ج 13 - ص 326 ) . ( 2 ) . جهشيارى ، الوزراء و الكتاب ، ص 58 .