محمد مهدى ملايرى
34
تاريخ و فرهنگ ايران ( فارسى )
مقدسى و همرديفان ايشان فارسى را هم در كنار عربى مىدانستهاند . اين را از خلال كتابها و نوشتههاى ايشان و اظهارنظرهائى كه دربارهء زبان فارسى و كلماتى كه از اين زبان در عربى راه يافته بوده مىتوان به خوبى دريافت و حتى از آنچه بشارى مقدسى در كتاب احسن التقاسيم دربارهء لهجههاى مختلف فارسى كه در مناطق مختلف ايران بدانها سخن مىگفتهاند نوشته مىتوان گذشته از فارسىدانى توانائى او را هم در شناخت ويژگيهاى لهجههاى محلى ايران باز شناخت . از مطالعه كتاب معتبر لسان العرب و غالب تفسيرهائى كه در آن كتاب دربارهء معرّبات از فارسى آمده و همچنين از اين امر كه مؤلف كتاب گاه براى بيان معنى دقيق يك كلمهء عربى معادل فارسى آن را ذكر مىكند « 1 » مىتوان اين نكته را دريافت كه زبان فارسى براى طبقهء درس خوانده آن زمان كه با كتابى همچون لسان العرب سروكار مىيافتهاند زبانى بيگانه و ناآشنا نبوده و گرنه آوردن يك كلمه بيگانه و ناآشنا در تفسير يك كلمهء عربى آن هم در يك لغتنامهء عربى نه تنها كار لغو و بيهوده بلكه كارى خارج از دائره عقل و منطق به شمار مىرفته كه با كار عالمانه و خردمندانه اين منظور افريقى مؤلف اين كتاب هيچ تناسبى نمىداشته . و نظائر اين را در لغتنامههاى ديگر عربى نيز مىتوان يافت . « 2 »
--> ( 1 ) . مانند آنچه در لغت الهجين نوشته به اين مضمون : در يقال للهجين مخمر بكسر الميم ، و هو بالفارسيه بالانى ( همچنين اسبهاى بد تخمهاند كه در فارسى آنها را يابو خوانند و مخمر هم در عربى به معنى اسب خرگونه است كه در فارسى آن را پالانى مىگفتهاند يعنى اسبى كه مانند خر بايد بر آن پالان نهاد نه زين . و ديگر لغت حماره است كه آن را چنين معنى كرده « هى ثلاثه اعواد ليشد بعض اطرافها الى بعض و يخالف بين ارجلها تعلق عليها الادواه لتبرد الماء و يسمى بالفارسيه اسهباى ( سه پاى يا سه پايه ) ، ( لسان العرب در حمر ، ج 4 ، ص 210 ) . و ديگر اين عبارت : « و فرس اصفر و هو الذى يقال له بالفارسية زرده » ، ( لسان ) . ( 2 ) . مانند آنچه در معنى كلمه « اليارق » در صحاح و معيار و قاموس به اين عبارت آمده است : « اليارق الدستنبد العريض يعنى يارق دستبند پهن است . ( يارق خود معرب كلمه ياره و عربى آن سوار است ) ، المعرب جواليقى زيرنويس ص 357 در تعليفات احمد محمد شاكر بر كلمه -