محمد مهدى ملايرى

150

تاريخ و فرهنگ ايران ( فارسى )

پادشاه ساسانى ، را در سفر به خراسان و مرو يكى از سرداران ايرانى به نام خرزادمهر برادر رستم فرخ‌زاد سپهسالار آن روزگار كه نام او و داستان گفتگوهايش با يزدگرد پيش از جنگ قادسيه در جلد اول اين كتاب گذشت « 1 » به عنوان نگهبان همراهى مىكرده و او بوده كه در مرو يزدگرد را به ماهويه مرزبان مرو سپرده و خود به عراق بازگشته است « 2 » .

--> ( 1 ) . تاريخ و فرهنگ ايران . . . ج 1 ، ص 404 به بعد . ( 2 ) . و از آنجا كه در روايت خردادبه در داستان كشته شدن يزدگرد با روايات ديگر اختلافهايى هست و شايد آگاهى از آن براى پژوهندگان تاريخ اين دوران بىفايده نباشد از اين‌رو در اين‌جا آن روايت عينا نقل مىشود . طبرى در حوادث سال 31 هجرى زير عنوان « در اين سال يزدگرد پادشاه فارس ( ايران ) كشته شد . » در روايتى از قول على بن محمد و او از روح بن عبد الله و او از خردادبه رازى چنين آورده است كه : يزدگرد به خراسان آمد و با او خرزادمهر برادر رستم بود خرزادبه به ماهويه مرزبان گفت « من پادشاه را به تو مىسپارم » و خود به عراق بازگشت يزدگرد در مرو اقامت كرد و در انديشهء عزل ماهويه برآمد ، و ماهويه هم به تركان نامه كرد و آنها را از شكست يزدگرد و آمدن او به مرو آگاه ساخت و به آنها وعده كرد كه آنها را عليه يزدگرد كمك كند و راه آنها را بازگذارد . خردادبه گفت تركان به مرو آمدند و يزدگرد هم با آن عده از سپاهيانش كه با او بودند به جنگ آنها شتافت ، ماهويه و اسواران مرو هم با او بودند و چون يزدگرد تركان را در تنگنا گذاشت ماهويه از بيم آنكه تركان شكست بخورند با اسواران مرو به تركان پيوست و بدين‌سان لشكريان يزدگرد شكست يافته به هلاكت رسيدند و اسب يزدگرد هم در نزديك غروب كشته شد و يزدگرد پياده از معركه گريخت و رفت تا به آسيابى در كنار رود مرغاب رسيد و در آنجا پنهان شد و دو شب در آنجا ماند . ماهويه در طلب او برآمد ولى او را نيافت و چون در روز دوم آسيابان به آسيا درآمد و يزدگرد را با آن هيات در آنجا ديد شگفت‌زده پرسيد تو آدمى هستى يا جنى ؟ يزدگرد گفت من آدمى هستم آيا نزد تو طعامى يافت مىشود گفت آرى و طعامى براى او آورد يزدگرد گفت من طعام را با زمزمه مىخورم چيزى بياور تا به آن زمزمه كنم آسيابان نزد اسوارى از اسواران رفت و از او چنين چيزى خواست اسوار پرسيد با آن چه خواهى كرد آسيابان گفت نزد من مردى آمده كه تا به حال مانند او را نديده‌ام و او است كه چنين چيزى خواسته . اسوار او را نزد ماهويه برد . ماهويه چون اين را شنيد گفت او يزدگرد است برويد و سر او را براى من بياوريد ، موبد كه نزد او بود گفت اين كار شايستهء تو نيست تو مىدانى كه دين و پادشاهى باهم‌اند و يكى بىديگرى پايدار نخواهد ماند ، و اگر تو اين كار را بكنى